[[{"content_id":426051,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"حکایتی بسیار زیبا از کلیله و دمنه درباره زود قضاوت کردن","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : &quot; این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . &quot; کبوتر جواب داد : &quot; به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است .&quot;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبنابراین دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یکدیگر گفتند : &quot; حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند . &quot;\r\n\r\nآنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد . پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد . در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند ، یاد انبار آذوقه شان افتادند . دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید . کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد : &quot; عجب بی فکر و شکمو هستی ! ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم ، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی ، خورده ای ؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ &quot; کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد :\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&quot; من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده ؟ &quot;\r\n\r\nکبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : &quot; قسم می خورم که از همان روزی که این دانه ها را ذخیره کردیم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور می توانستم آنها را بخورم ؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است . این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن . بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم . شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند . شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است . در هرصورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی . اگر آرام باشی و صبر کنی ، حقیقت روشن می شود . &quot;\r\n\r\nکبوتر نر با عصبانیت گفت : &quot; کافی است ! من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی . من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است . اگر هم کسی آمده ، تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است .\r\n\r\nاگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی . من نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی . خلاصه ، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی .&quot; کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست ، شروع به گریه و زاری کرد و گفت : &quot; من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است &quot; و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت .\r\n\r\nکبوتر ماده گفت : &quot; تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد . &quot;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nکبوتر نر ، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد . او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد ، خیلی خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد . دانه های انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با دیدن این موضوع ، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ، ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی زندگی کرد .(راسخون)\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nپندها:\r\n\r\nزود قضاوت&nbsp; نکنید. زود به انتهای قضیه نرسید و یکه به قاضی نروید یا در میان صحبت ها مدام دنبال درست و غلط نگردید. قبل از نتیجه گیری کردن در مورد حرف های دیگران کمی فکر کنید ؛ خصوصا اگر می دانید این صحبت فقط از یک احساس زود گذر نشات می گیرد.","content_html":"<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">دو کبوتر بودند در گوشه مزرعه ای با خوشحالی زندگی می کردند . در فصل بهار ، وقتی که باران زیاد می بارید ، کبوتر ماده به همسرش گفت : \" این لانه خیلی مرطوب است . اینجا دیگر جای خوبی برای زندگی کردن نیست . \" کبوتر جواب داد : \" به زودی تابستان از راه می رسد و هوا گرمتر خواهد شد . علاوه براین ، ساختن این چنین لانه ای که هم بزرگ باشد و هم انبار داشته باشد ، خیلی مشکل است .\"<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">بنابراین دو کبوتر در همان لانه قبلی ماندند تا این که تابستان فرا رسید و لانه آنها خشک تر شد و زندگی خوشی را در مزرعه سپری کردند . آنها هر چقدر برنج و گندم می خواستند می خوردند و مقداری از آن را نیز برای زمستان در انبار ذخیره می کردند . یک روز ، متوجه شدند که انبارشان از گندم و برنج پر شده است . با خوشحالی به یکدیگر گفتند : \" حالا یک انبار پر از غذا داریم . بنابراین ، این زمستان هم زنده خواهیم ماند . \"<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">آنها در انبار را بستند و دیگر سری به آن نزدند تا این که تابستان به پایان رسید و دیگر در مزرعه دانه به ندرت پیدا می شد . پرنده ماده که نمی توانست تا دور دست پرواز کند ، در خانه استراحت می کرد و کبوتر نر برای او غذا تهیه می کرد . در فصل پائیز وقتی که بارندگی آغاز شد و کبوترها نمی توانستند برای خوردن غذا به مزرعه بروند ، یاد انبار آذوقه شان افتادند . دانه های انبار بر اثر گرمای زیاد تابستان ، حجمشان کمتر از حجم اولیه شان شده بود و کمتر به نظر می رسید . کبوتر نر با عصبانیت به پیش جفت خود بازگشت و فریاد زد : \" عجب بی فکر و شکمو هستی ! ما این دانه ها را برای زمستان ذخیره کرده بودیم ، ولی تو نصف انبار را ظرف همان چند روز که در خانه ماندی ، خورده ای ؟ مگر زمستان و سرما و یخبندان را فراموش کردی ؟ \" کبوتر ماده با عصبانیت پاسخ داد :<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">\" من دانه ها را نخوردم و نمی دانم که چرا نصف انبار خالی شده ؟ \"<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">کبوتر ماده که از دیدن مقدار کم دانه های انبار ، متعجب شده بود ، با اصرار گفت : \" قسم می خورم که از همان روزی که این دانه ها را ذخیره کردیم ، به آنها نگاه نکردم . آخر چطور می توانستم آنها را بخورم ؟ من در حیرتم چرا این قدر دانه های انبار کم شده است . این قدر عصبانی نباش و مرا سرزنش نکن . بهتر است که صبور باشی و دانه های باقی مانده را بخوریم . شاید کف انبار فرو رفته باشد یا شاید موش ها انبار را پیدا کرده اند و مقداری از آنها را خورده اند . شاید هم شخص دیگری دانه های ما را دزدیده است . در هرصورت تو نباید عجولانه قضاوت کنی . اگر آرام باشی و صبر کنی ، حقیقت روشن می شود . \"<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">کبوتر نر با عصبانیت گفت : \" کافی است ! من به حرف های تو گوش نمی دهم و لازم نیست مرا نصیحت کنی . من مطمئن هستم که هیچکس غیر از تو به اینجا نیامده است . اگر هم کسی آمده ، تو خوب می دانی که آن چه کسی بوده است .<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">اگر تو دانه ها را نخوردی باید راستش را بگویی . من نمی توانم منتظر بمانم و این اجازه را به تو نمی دهم که هر کاری دلت می خواهد بکنی . خلاصه ، اگر چیزی می دانی و قصد داری که بعد بگویی بهتر است همین الان بگویی .\" کبوتر ماده که چیزی درباره کم شدن دانه ها نمی دانست ، شروع به گریه و زاری کرد و گفت : \" من به دانه ها دست نزدم و نمی دانم که چه بلایی بر سر آنها آمده است \" و به کبوتر نر گفت که صبر کن تا علت کم شدن دانه ها معلوم شود . اما کبوتر نر متقاعد نشد ، بلکه ناراحت تر شد و جفت خود را از خانه بیرون انداخت .<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">کبوتر ماده گفت : \" تو نباید به این سرعت درباره من قضاوت کنی و به من تهمت ناروا بزنی . به زودی از کرده خود پشیمان خواهی شد . ولی باید بگویم که آن وقت خیلی دیر است و بلافاصله به طرف بیابان پرواز کرد و پس از مدتی گرفتار دام صیاد شد . \"<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\">کبوتر نر ، تنها در لانه به زندگی خود ادامه داد . او از این که اجازه نداد جفتش او را فریب دهد ، خیلی خوشحال بود . چند روز بعد هوا دوباره بارانی و مرطوب شد . دانه های انبار ، دوباره چاق تر و پرحجم تر شدند و انبار دوباره به اندازه اولش پر شد . کبوتر عجول با دیدن این موضوع ، فهمید که قضاوتش درباره جفتش اشتباه بوده و از کرده خود خیلی پشیمان شد ، ولی دیگر برای توبه کردن خیلی دیر شده بود و او به خاطر قضاوت نادرستش تا آخر عمر با ناراحتی زندگی کرد .(راسخون)<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"> <\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"color:rgb(255,102,0);\"><strong>پندها:<\/strong><\/span><\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:center;\"><span style=\"font-family:tahoma, geneva, sans-serif;\"><span style=\"color:rgb(255,102,0);font-size:11pt;\">زود قضاوت  نکنید. زود به انتهای قضیه نرسید و یکه به قاضی نروید یا در میان صحبت ها مدام دنبال درست و غلط نگردید. قبل از نتیجه گیری کردن در مورد حرف های دیگران کمی فکر کنید ؛ خصوصا اگر می دانید این صحبت فقط از یک احساس زود گذر نشات می گیرد.<\/span><\/span><\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2015-12-09 10:59:14","content_date_event":"2015-12-09 10:59:14","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2015-12-11 13:27:15","content_date_register":"2015-12-09 11:00:51","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":3,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15302,"eid":15283,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/184\/attach\/201512\/18894_3436141094_150_55.webp","300":".\/cache\/184\/attach\/201512\/18894_3436141094_300_110.webp","400":".\/cache\/184\/attach\/201512\/18894_3436141094_400_147.webp","600":".\/cache\/184\/attach\/201512\/18894_3436141094_500_184.webp","900":".\/cache\/184\/attach\/201512\/18894_3436141094_500_184.webp","1200":".\/cache\/184\/attach\/201512\/18894_3436141094_500_184.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":3436141094,"files":{"original":{"url":".\/file\/184\/attach\/201512\/18894_3436141094.jpg","width":500,"height":184,"size":0}}}]}]]