[[{"content_id":428125,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"روایت برادر آزاده محسن جامه بزرگ از اسارت...","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"دست انداز جاده خاکی تکانم داد و از خواب پریدم. کف یک تویوتا بودم و نخل ها از کنارم می گذشتند و خورشید پشت نخل ها بود و تابلویی که به عربی می گفت: سپاه هفتم قهرمان.\r\n\r\nمقر سپاه هفتم عراق آن قدر بزرگ و پر سنگر و هماهنگ بود که خستگی یادم رفت، حتی وقتی که کشیده می شدم روی زمین و می بردندم تو سنگر فرماندهی. سربازها پای احترام کوبیدند و سلام نظامی دادند و رفتند.\r\n\r\nبیست ساعتی می شد که چیزی نخورده بودم. جگرم از تشنگی می سوخت. و عفونت زخم و درد عذابم می داد. و همین طور دود و بوی سیگار. نزدیک بود بالا بیاورم، اما خودم را نگه داشتم. یک موسیقی عربی هم پخش می شد و من از پشت مه دود سیگار کسی را دیدم که درجه ژنرالی داشت و هم قد صدام بود و یادم آمد پیشتر توی تلویزیون دیده امش و زیر لب گفتم: ماهر عبدالرشیده...\r\n\r\nفرمانده سپاه هفتم بود، آن جا، درست روبروی من، نشسته روبروی مبلی و خونسرد سیگار می کشید...\r\nبا اشاره او یک عده از بچه ها را آوردند داخل مقر. همه زخمی بودند، با لباس های پاره غواصی و گل های خشک شده سر و صورت. همه ایستاده بودند، جز مجید طاهری شعار، که نمی توانست خودش را کنترل کند. از بس زخم به بدن داشت و ناله میکرد. ژنرال کلافه شد و اشاره کرد مجید را ببرند بیرون. مجید را بردند.\r\n\r\nژنرال پکی به سیگارش زد و با فارسی دست و پا شکسته دستور داد که برای امام مان مرگ بخواهیم. نگاه ها به طرف هم چرخید و بعد به زمین. از جمع دوازده نفره مان هیچ کس حاضر نبود این حرف را بزند و ماهر عبدالرشید اصرار داشت. تا اینکه کسی گفت: مردست خمینی. و ما هم گفتیم، حتی با فریاد، و گذاشتیم ماهر عبدالرشید در لذتی بماند که فکر می کند پیروزی است.\r\n\r\nفقط یک نفر با ما همصدا نشد و ژنرال او را دیده بود. رفت طرفش. نمی شناختمش. حتم از یک لشکر دیگر بود. سیزده چهارده ساله و خیلی جدی و حتی می شود گفت خیلی مردانه. ژنرال کلتش را مسلح کرد و گذاشت روی شقیقه پسر و گفت اگر شعار ندهد مغزش را متلاشی می کند. بچه ها نگاه هراسان داشتند و سکوت پنجه انداخته بود میان همه و پسر آرام گفت: نمی گویم.\r\nژنرال دست انداخت یقه پسر را گرفت و از زمین بلندش کرد وگفت: از اینها کوچکتری. ولی از همه شان مردتری، بزرگتری.\r\n\r\nاین اعتراف برای ژنرال زیاد خوب نبود، اما به هر قیمت می خواست مقاومت اسیر نوجوان را بشکند. گفت: از من چیزی بخواه!\r\nپسر فکر کرد و گفت: فقط یک لیوان آب.\r\nژنرال لبخند زد و دستور آوردن داد و ما همه خیره به لیوان آب مانده بودیم و نگاه ژنرال، که نگاهش نشان می داد از این که توانسته غرور پسر را بشکند راضی است. پسر لیوان را گرفت.\r\nهمه مان انتظار داشتیم آب را سر بکشد. اما این کار را نکرد. آستینش را زد بالا و با همان یک لیوان آب وضو گرفت و دنبال قبله گشت و ایستاد به نماز. همه ایستاده بودیم و داشتیم هاج و واج نگاهش می کردیم...\r\n\r\nشادی روح شهدا امام شهدا صلوات\r\n&nbsp;","content_html":"<p><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">دست انداز جاده خاکی تکانم داد و از خواب پریدم. کف یک تویوتا بودم و نخل ها از کنارم می گذشتند و خورشید پشت نخل ها بود و تابلویی که به عربی می گفت: سپاه هفتم قهرمان.<\/span><br \/><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">مقر سپاه هفتم عراق آن قدر بزرگ و پر سنگر و هماهنگ بود که خستگی یادم رفت، حتی وقتی که کشیده می شدم روی زمین و می بردندم تو سنگر فرماندهی. سربازها پای احترام کوبیدند و سلام نظامی دادند و رفتند.<\/span><br \/><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">بیست ساعتی می شد که چیزی نخورده بودم. جگرم از تشنگی می سوخت. و عفونت زخم و درد عذابم می داد. و همین طور دود و بوی سیگار. نزدیک بود بالا بیاورم، اما خودم را نگه داشتم. یک موسیقی عربی هم پخش می شد و من از پشت مه دود سیگار کسی را دیدم که درجه ژنرالی داشت و هم قد صدام بود و یادم آمد پیشتر توی تلویزیون دیده امش و زیر لب گفتم: ماهر عبدالرشیده...<\/span><br \/><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">فرمانده سپاه هفتم بود، آن جا، درست روبروی من، نشسته روبروی مبلی و خونسرد سیگار می کشید...<\/span><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">با اشاره او یک عده از بچه ها را آوردند داخل مقر. همه زخمی بودند، با لباس های پاره غواصی و گل های خشک شده سر و صورت. همه ایستاده بودند، جز مجید طاهری شعار، که نمی توانست خودش را کنترل کند. از بس زخم به بدن داشت و ناله میکرد. ژنرال کلافه شد و اشاره کرد مجید را ببرند بیرون. مجید را بردند.<\/span><br \/><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">ژنرال پکی به سیگارش زد و با فارسی دست و پا شکسته دستور داد که برای امام مان مرگ بخواهیم. نگاه ها به طرف هم چرخید و بعد به زمین. از جمع دوازده نفره مان هیچ کس حاضر نبود این حرف را بزند و ماهر عبدالرشید اصرار داشت. تا اینکه کسی گفت: مردست خمینی. و ما هم گفتیم، حتی با فریاد، و گذاشتیم ماهر عبدالرشید در لذتی بماند که فکر می کند پیروزی است.<\/span><br \/><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">فقط یک نفر با ما همصدا نشد و ژنرال او را دیده بود. رفت طرفش. نمی شناختمش. حتم از یک لشکر دیگر بود. سیزده چهارده ساله و خیلی جدی و حتی می شود گفت خیلی مردانه. ژنرال کلتش را مسلح کرد و گذاشت روی شقیقه پسر و گفت اگر شعار ندهد مغزش را متلاشی می کند. بچه ها نگاه هراسان داشتند و سکوت پنجه انداخته بود میان همه و پسر آرام گفت: نمی گویم.<\/span><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">ژنرال دست انداخت یقه پسر را گرفت و از زمین بلندش کرد وگفت: از اینها کوچکتری. ولی از همه شان مردتری، بزرگتری.<\/span><br \/><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">این اعتراف برای ژنرال زیاد خوب نبود، اما به هر قیمت می خواست مقاومت اسیر نوجوان را بشکند. گفت: از من چیزی بخواه!<\/span><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">پسر فکر کرد و گفت: فقط یک لیوان آب.<\/span><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">ژنرال لبخند زد و دستور آوردن داد و ما همه خیره به لیوان آب مانده بودیم و نگاه ژنرال، که نگاهش نشان می داد از این که توانسته غرور پسر را بشکند راضی است. پسر لیوان را گرفت.<\/span><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">همه مان انتظار داشتیم آب را سر بکشد. اما این کار را نکرد. آستینش را زد بالا و با همان یک لیوان آب وضو گرفت و دنبال قبله گشت و ایستاد به نماز. همه ایستاده بودیم و داشتیم هاج و واج نگاهش می کردیم...<\/span><br \/><br \/><span style=\"background-color:rgb(255,255,255);font-family:tahoma, sans-serif, arial, helvetica;font-size:13px;\">شادی روح شهدا امام شهدا صلوات<\/span><br \/>\n <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2015-12-31 10:38:39","content_date_event":"2015-12-31 10:38:39","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2015-12-31 10:41:18","content_date_register":"2015-12-31 10:41:18","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15356,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","300":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","400":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","600":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","900":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","1200":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png"}}]}]]