[[{"content_id":429974,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"زندگینامه شهید طیبه واعظی","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"&nbsp;\r\n\r\n\t\t\tمرا بکشید ولی چادرم را برندارید\r\n\t\t\t\r\n\t\t\t\r\n\t\t\r\n\t\r\n\r\n\r\n\r\nزندگینامه شهید طیبه واعظی شهید شاخص بسیج در سال 94\r\n\r\n\r\n\r\nطیبه واعظی دهنوی در سال 1337 در یکی از روستاهای اصفهان متولد شد. او در خانواده ای مذهبی و فقیر رشد کرد و به همین علت خیلی زود با درد و رنج مردم مستضعف آشنا شد. در سن 7 سالگی خواندن قرآن را در خانه پدرش آموخت. در سال 1350 طیبه با پسر خاله مجاهدش ابراهیم جعفریان ازدواج نمود، و این نقطه عطفی در زندگی او بود و همین ازدواج بود که مسیر زندگی او را به طور کلی دگرگون ساخت و او را وارد مرحله ای نوین نمود. طیبه با کمک شوهرش به مطالعه عمیق کتب مذهبی و آگاه کننده و تفسیر قرآن پرداخت و چون ابراهیم همان صداقت و ایمانی را که لازمه یک فرد مبارز است در وجود طیبه یافت او را در جریان مبارزات تشکیلاتی قرار داد و طیبه به عضویت گروه مهدیون در آمد.\r\nبه خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد.\r\nدر سال 1354 به علت تعقیب ساواک با اتفاق همسر و کودک شیرخواره اش زندگی مخفی را انتخاب نمودند.\r\nروز سی ام فروردین 56، در پی دستگیری یکی از اعضای گروه در تبریز، یکی از گشت های بازرسی به ابراهیم مشکوک شد و او را دستگیر کرد. در بازرسی بدنی او اجاره خانه ی منزل تبریز را پیدا نمودند و خانه تحت&zwnj;نظر قرار می&zwnj;گیرد.\r\nطبق قرار قبلی که ابراهیم و طیبه داشتند اگر ابراهیم دیر به خانه می آمد، طیبه می بایست اسناد و مدارک را می سوزاند و خانه را ترک می کرد. طیبه همین کار را انجام داد، غافل از آنکه خانه زیر نظر است.\r\nصبح بر سر قرار با برادرش مرتضی می رود، غافل از آنکه مأموران در پی او هستند. در قرار با مرتضی ماجرای نیامدن ابراهیم را می گوید و بدین ترتیب، مرتضی هم شناسایی می&zwnj;شود. سپس به خانه باز می گردد تا خانه را از نارنجک و اسلحه پاکسازی کند غافل از اینکه ساواک منتظر اوست.\r\nطیبه پس از اتمام فشنگ هایش به همراه فرزند چهار ماهه اش مهدی دستگیر می شود و با دستگیری طیبه، مرتضی که از دور شاهد ماجرا بود در دفاع از طیبه به مأموران شلیک می کند و در درگیری به شهادت می رسد. از خانه طیبه برگه اجاره خانه مرتضی را پیدا می کنند و به خانه آنها می روند. فاطمه جعفریان همسر مرتضی حدود سه ساعت مقاومت کرد اما او نیز به شهادت رسید.\r\nوقتی ساواک طیبه را دستگیر و به دست هایش دستبند زده بودند، گفته بود: مرا بکشید ولی چادرم را برندارید.\r\nطیبه، ابراهیم و پسرشان محمدمهدی را پس از دو چند روز شکنجه از تبریز به کمیته تهران منتقل می کنند و یک ماه تمام آنها را زیر سخت ترین شکنجه ها قرار می دهند و سرانجام در سوم خرداد 56 زیر شکنجه به شهادت می رسند.\r\nروز سوم اردیبهشت روزنامه ها خبر شهادت فاطمه و مرتضی را نوشتند ولی دیگر از ابراهیم خبری نشد و بعد از پیروزی انقلاب خانواده از عروج او و طیبه با خبر شدند.\r\nمحمدمهدی فرزند خردسال آنها توسط ساواک به پرورشگاهی سپرده شد و گفته بودند که پدر و مادر این کودک بر اثر اعتیاد فراوان از دنیا رفته اند و برای اینکه کسی او را نشناسد، نام او را شهرام گذاشته بودند. دو سال بعد فرزند آنها با پیگیری های فراوان در پرورشگاه پیدا شده و به آغوش خانواده باز می گردد.\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ خونم باید برای آقای خمینی بریزد\r\n\r\n\r\n\r\n\r\nسال ۱۳۴۲، سال درگیری شدید در قم بود. ما هم ساکن قم بودیم. طیبه شش ساله بود. شعار ها و حرف هایی را که در خانه زده می شد می شنید.\r\n\r\n\r\nدور حیاط چرخ می زد و شعار می داد: خمینی عزیزم، بگو که خون بریزم \/ خمینی خمینی شاه به قربان تو \/ مملکت ولیعهد خاک زیر پای تو.\r\n\r\n\r\nمن مدام می گفتم: مادر می آیند تو را می کشند. از این حرف ها نزن.از ساواک ترس داشتیم. یک بار خورد زمین. صورتش خونی شده بود. رفتم جلو. گفتم: خوبت شد، خونت را ریختی روی زمین.\r\nگفت: خدا نکند خون من این جا بریزد. خونم باید برای آقای خمینی بریزد. از همان کودکی عشق آقای خمینی را داشت.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ زمین بخورم بهتر است\r\n\r\n\r\nپنج ساله بود که به مکتب می رفت، هنگام مکتب رفتن حتما چادر سر می کرد و رویش را می گرفت.\r\n\r\nوقتی به او میگفتم شاید زمین بخوری در جوابم می گفت: اگر زمین بخورم بهتر از این است که مردم صورتم را ببینند.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ شروع مبارزات\r\n\r\n\r\n\r\n\r\nطیبه بنای مبارزه با رژیم منفور پهلوی را از پشت دار قالی با برادرش مرتضی شروع کرد. از همان کودکی از شاه متنفر بود، ولی هرچه بزرگ تر می شد، با شرکت در جلسات قرآن و مطالعه کتاب های شهید مطهری آگاهانه واردعمل می شد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبرادرش مرتضی می گوید: هرگاه با خواهرم طیبه صحبت می کردم، راه هایی پیش پایم می گذاشت و مرا راهنمایی می کرد که تا آن وقت چنین چیزی به ذهن هیچ یک از ما نرسیده بود و کار با موفقیت انجام میگرفت.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ به عشق امام خمینی روزه می گیرم\r\n\r\n\r\n\r\n\r\n\r\nزمانی که امام خمینی در تبعید بود پدر طیبه که یک روحانی مبارز بود و درجریان فعالیت های سیاسی قرار داشت به همین دلیل طیبه که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود تصمیم گرفت روزه بگیرد آنهم تنها 15 روز به این صورت که می گفت: هشت روز را برای سلامتی آقای خمینی روزه می گیرم و هفت روز را برای سلامتی پدرم.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nروز عید بود. یک دست لباس سرخ و سبز برای&zwnj; او خریده بودیم. رفت بیرون و آمد. لباس را درآورد و کنارگذاشت.\r\n\r\nگفتم: همه لباس نو پوشیده اند، تو چرا لباست را در آوردی؟&nbsp;\r\n\r\nگفت: اگر من این لباس را بپوشم، آن بچه ها که فقیر هستند و بابا و مامان ندارند،غصه می خورند و کسی&zwnj; برای&zwnj; آن ها لباس نمی&zwnj; خرد. من دلم نمی&zwnj; آید این لباس را بپوشم&nbsp; بنابراین لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nروز عید بود. یک دست لباس سرخ و سبز برای&zwnj; او خریده بودیم. رفت بیرون و آمد. لباس را درآورد و کنارگذاشت.\r\n\r\nگفتم: همه لباس نو پوشیده اند، تو چرا لباست را در آوردی؟&nbsp;\r\n\r\nگفت: اگر من این لباس را بپوشم، آن بچه ها که فقیر هستند و بابا و مامان ندارند،غصه می خورند و کسی&zwnj; برای&zwnj; آن ها لباس نمی&zwnj; خرد. من دلم نمی&zwnj; آید این لباس را بپوشم&nbsp; بنابراین لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ جشن عروسی که با مولودی خوانی آغاز شد\r\n\r\n\r\n\r\n\r\n\r\nچهارده ساله بود که عروس خاله اش شد.\r\n\r\nجوان های فامیل قصد داشتند برایشان ساز و آواز راه بیاندازند اما همسرش ابراهیم جعفریان گفت: اگر گوش کنید من بخوانم شما نیز دم بگیرید و شروع به خواندن کرد: یا دائم الفضل علی البریه، یا باسط الیدین بالعطیه، صل علی محمد و آل محمد.\r\n\r\n\r\nو این چنین زندگی سراسر ساده و بی آلایش خود را آغاز کردند.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ بخشیدن جهیزیه به فقرا چند ماه پس از ازدواج\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nهنوز چند ماهی از عروسی شان نگذشته بود که طیبه گفت مادرجان می خواهم از جهیزیه ام به خانواده های فقیر ببخشم آیا اجازه می دهی.\r\n\r\nبه او گفتم این اموال توست و هرچه بخواهی می توانی انجام دهی.\r\n\r\nاو نیز جهیزیه اش را به فقرا بخشید و همواره با مزد قالی بافی اش برای جوانان جهیزیه تهیه می کرد و یا برای کودکان لوازم التحریر می خرید.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ صورتش کبود شد\r\n\r\n\r\n\r\n\r\nوقتی فرزندش دو ماهه بود همسرش توسط ساواک تحت تعقیب قرارگفت تا اینکه روزی به منزل آنان آمده و به جستجو پرداختند، طیبه نیز هر چه از اعلامیه های امام خمینی در منزل داشتند را داخل قنداق کودک مخفی کرده و او را در آغوش می گیرد، مزدوران هرچه می گردند چیزی پیدا نمی کنند تا اینکه از شدت عصبانیت با طیبه بحثشان شده و با ضربه ای صورتش را کبود می کنند، این کبودی تا مدتها از صورتش محو نمی شد.\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ هجرت و درخواست از مادر برای شهادت\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبعداز سال 1353 با جدایی گروه مهدیون از سازمان مجاهدین خلق، ابراهیم از طیبه سوال می کند که آیا حاضر است زندگی مخفیانه را آغاز کند که اونیز همراه&nbsp; همسرش شده و زندگی مخفیانه را آغاز می کنند.\r\nبعداز مدتی به وسیله واسطه ای مطلع شدم می توام طیبه را درامامزاده ای ببینم، وقتی به آنجا رفتم زنی را دیدم که چادری رنگ و رو رفته به سر دارد و به طرف من می آید، وقتی نزدیکتر شد دیدم طیبه است. نوه ام مهدی را در آغوش گرفتم. تنها حرفی که طیبه به من زد این بود که مادرجان دعا کن شهید شوم.\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ آدم باید اسلام را زنده کند\r\n\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nنامه نوشته بود که : مادرجان راضی نباش که ما برگردیم، دعا کن شهید شویم. انگاربرگشتیم و 10 کیلو هم گوشت خوردیم، چه فایده؟ آدم باید اسلام را زنده کند.\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ مرا بِکُشید اما چادرم را برندارید\r\n\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nصاحب خانه اش گفته بود:&quot; طیبه که به خانه ما آمد ، ما سرمان برهنه بود ، بی حجاب بودیم .\r\n\r\nاین قدر پند و نصیحت کرد و از قران و دعا گفت که ما دیگر یک تار موی مان را نگذاشتیم پیدا شود&quot;.\r\n\r\nبه ساواک که گرفته بودش و دستبند زده بود به دست هایش، گفته بود :&quot; مرا بکشید ولی چادرم را برندارید&quot; .\r\n\r\n\r\nخاطرات\/ پرچمی که نام شهدا روی آن بود\r\n\r\n\r\n\r\n\r\n\r\nخانم جعفریان درباره شهادت عروس و پسرش می گو ید: &laquo;خبر شهادتشان را در روزنامه زده بودند که توسط یکی از فامیل که در تهران زندگی می کرد. بدست ما رسید&raquo; ساواک منزلمان را محاصره کرده بود و اجازه نمی داد. برایشان مراسم بگیریم.&raquo;\r\n\r\nچند شب قبل از این که خبردار شوم که بچّه هایم به شهادت رسیده و در بهشت زهرا به خاک سپرده شده اند. خواب دیدم. رفتم سر قبر حاج آقا رحیم ارباب، نشسته بودم. دیدم یک دسته از مردم به طرف قبر حاج آقا ارباب می آیند و یک پرچم در دستشان است. وقتی کنار قبر رسیدند. دیدم اسم بچّه هایم روی پرچم نوشته شده است. آنها پرچم را روی سرم انداختند طوری که من کاملاً زیر پرچم قرارگرفتم.\r\n\r\nبیدار که شدم به همسرم گفتم: &laquo;بچّه ها شهید شدند &raquo; همسرم گفت: &laquo;خانم این چه حرفیه می زنی؟ فال بد نزن؟ &raquo;گفتم:&laquo;همین که گفتم، بچّه ها شهید شدند&raquo; چیزی طول نکشید که باخبر شدیم آنها به شهادت رسیدند.\r\n\r\nیک روزکه بهشت زهرا سر مزارشان نشسته بودم. چند نفر آمدند و یک پرچم که اسم بچّه هایم روی آن&nbsp; نوشته شده بود را. روی قبرشان انداختند.\r\n&nbsp;","content_html":"<table cellpadding=\"0\" cellspacing=\"0\" class=\"top-item\" style=\"background-color:rgb(255,255,255);border-collapse:collapse;border-spacing:0px;color:rgb(0,0,0);font-family:rnassim;font-size:13px;line-height:16px;width:720px;\"><tbody><tr><td style=\"height:230px;vertical-align:top;width:355px;\">\n\t\t\t<h1> <\/h1>\n\n\t\t\t<h2>مرا بکشید ولی چادرم را برندارید<\/h2>\n\t\t\t<\/td>\n\t\t\t<td style=\"vertical-align:top;\"><a href=\"http:\/\/www.basijrasaneh.ir\/File\/File\/3720\" rel=\"nofollow\"><img alt=\"زندگینامه شهید طیبه واعظی\" src=\"http:\/\/www.basijrasaneh.ir\/content\/imgcache\/file\/3720\/0\/image_330_250.jpg\" style=\"border:none;margin:5px 5px 0px;padding:2px;\" \/><\/a><\/td>\n\t\t<\/tr><\/tbody><\/table><div class=\"itemcontent\" style=\"text-align:justify;font-size:12px;line-height:24px;font-family:Tahoma;\">\n<p>زندگینامه شهید طیبه واعظی شهید شاخص بسیج در سال 94<\/p>\n\n<div class=\"saman_pic\"><a href=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/88\/Untitled-2.jpg\" rel=\"nofollow\"><img class=\"saman_picture\" src=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/88\/resized_Untitled-2jpg.gif\" style=\"border:none;height:165px;width:210px;\" alt=\"resized_Untitled-2jpg.gif\" \/><\/a><\/div>\n\n<h5>طیبه واعظی دهنوی در سال 1337 در یکی از روستاهای اصفهان متولد شد. او در خانواده ای مذهبی و فقیر رشد کرد و به همین علت خیلی زود با درد و رنج مردم مستضعف آشنا شد. در سن 7 سالگی خواندن قرآن را در خانه پدرش آموخت. در سال 1350 طیبه با پسر خاله مجاهدش ابراهیم جعفریان ازدواج نمود، و این نقطه عطفی در زندگی او بود و همین ازدواج بود که مسیر زندگی او را به طور کلی دگرگون ساخت و او را وارد مرحله ای نوین نمود. طیبه با کمک شوهرش به مطالعه عمیق کتب مذهبی و آگاه کننده و تفسیر قرآن پرداخت و چون ابراهیم همان صداقت و ایمانی را که لازمه یک فرد مبارز است در وجود طیبه یافت او را در جریان مبارزات تشکیلاتی قرار داد و طیبه به عضویت گروه مهدیون در آمد.<br \/>\nبه خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد.<br \/>\nدر سال 1354 به علت تعقیب ساواک با اتفاق همسر و کودک شیرخواره اش زندگی مخفی را انتخاب نمودند.<br \/>\nروز سی ام فروردین 56، در پی دستگیری یکی از اعضای گروه در تبریز، یکی از گشت های بازرسی به ابراهیم مشکوک شد و او را دستگیر کرد. در بازرسی بدنی او اجاره خانه ی منزل تبریز را پیدا نمودند و خانه تحت‌نظر قرار می‌گیرد.<br \/>\nطبق قرار قبلی که ابراهیم و طیبه داشتند اگر ابراهیم دیر به خانه می آمد، طیبه می بایست اسناد و مدارک را می سوزاند و خانه را ترک می کرد. طیبه همین کار را انجام داد، غافل از آنکه خانه زیر نظر است.<br \/>\nصبح بر سر قرار با برادرش مرتضی می رود، غافل از آنکه مأموران در پی او هستند. در قرار با مرتضی ماجرای نیامدن ابراهیم را می گوید و بدین ترتیب، مرتضی هم شناسایی می‌شود. سپس به خانه باز می گردد تا خانه را از نارنجک و اسلحه پاکسازی کند غافل از اینکه ساواک منتظر اوست.<br \/>\nطیبه پس از اتمام فشنگ هایش به همراه فرزند چهار ماهه اش مهدی دستگیر می شود و با دستگیری طیبه، مرتضی که از دور شاهد ماجرا بود در دفاع از طیبه به مأموران شلیک می کند و در درگیری به شهادت می رسد. از خانه طیبه برگه اجاره خانه مرتضی را پیدا می کنند و به خانه آنها می روند. فاطمه جعفریان همسر مرتضی حدود سه ساعت مقاومت کرد اما او نیز به شهادت رسید.<br \/>\nوقتی ساواک طیبه را دستگیر و به دست هایش دستبند زده بودند، گفته بود: مرا بکشید ولی چادرم را برندارید.<br \/>\nطیبه، ابراهیم و پسرشان محمدمهدی را پس از دو چند روز شکنجه از تبریز به کمیته تهران منتقل می کنند و یک ماه تمام آنها را زیر سخت ترین شکنجه ها قرار می دهند و سرانجام در سوم خرداد 56 زیر شکنجه به شهادت می رسند.<br \/>\nروز سوم اردیبهشت روزنامه ها خبر شهادت فاطمه و مرتضی را نوشتند ولی دیگر از ابراهیم خبری نشد و بعد از پیروزی انقلاب خانواده از عروج او و طیبه با خبر شدند.<br \/>\nمحمدمهدی فرزند خردسال آنها توسط ساواک به پرورشگاهی سپرده شد و گفته بودند که پدر و مادر این کودک بر اثر اعتیاد فراوان از دنیا رفته اند و برای اینکه کسی او را نشناسد، نام او را شهرام گذاشته بودند. دو سال بعد فرزند آنها با پیگیری های فراوان در پرورشگاه پیدا شده و به آغوش خانواده باز می گردد.<\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ خونم باید برای آقای خمینی بریزد<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_pic\"><a href=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/89\/9b2puf8w.jpg\" rel=\"nofollow\"><img class=\"saman_picture\" src=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/89\/9b2puf8w.jpg\" style=\"border:none;height:165px;width:210px;\" alt=\"9b2puf8w.jpg\" \/><\/a><\/div>\n\n<h5>سال ۱۳۴۲، سال درگیری شدید در قم بود. ما هم ساکن قم بودیم. طیبه شش ساله بود. شعار ها و حرف هایی را که در خانه زده می شد می شنید.<\/h5>\n\n<h5><br \/>\nدور حیاط چرخ می زد و شعار می داد: خمینی عزیزم، بگو که خون بریزم \/ خمینی خمینی شاه به قربان تو \/ مملکت ولیعهد خاک زیر پای تو.<\/h5>\n\n<h5><br \/>\nمن مدام می گفتم: مادر می آیند تو را می کشند. از این حرف ها نزن.از ساواک ترس داشتیم. یک بار خورد زمین. صورتش خونی شده بود. رفتم جلو. گفتم: خوبت شد، خونت را ریختی روی زمین.<br \/>\nگفت: خدا نکند خون من این جا بریزد. خونم باید برای آقای خمینی بریزد. از همان کودکی عشق آقای خمینی را داشت.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ زمین بخورم بهتر است<\/div>\n<\/div>\n\n<h5>پنج ساله بود که به مکتب می رفت، هنگام مکتب رفتن حتما چادر سر می کرد و رویش را می گرفت.<\/h5>\n\n<h5>وقتی به او میگفتم شاید زمین بخوری در جوابم می گفت: اگر زمین بخورم بهتر از این است که مردم صورتم را ببینند.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ شروع مبارزات<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_pic\"><a href=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/91\/t-m.jpg\" rel=\"nofollow\"><img class=\"saman_picture\" src=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/91\/resized_t-mjpg.gif\" style=\"border:none;height:165px;width:210px;\" alt=\"resized_t-mjpg.gif\" \/><\/a><\/div>\n\n<h5>طیبه بنای مبارزه با رژیم منفور پهلوی را از پشت دار قالی با برادرش مرتضی شروع کرد. از همان کودکی از شاه متنفر بود، ولی هرچه بزرگ تر می شد، با شرکت در جلسات قرآن و مطالعه کتاب های شهید مطهری آگاهانه واردعمل می شد.<\/h5>\n\n<h5> <\/h5>\n\n<h5>برادرش مرتضی می گوید: هرگاه با خواهرم طیبه صحبت می کردم، راه هایی پیش پایم می گذاشت و مرا راهنمایی می کرد که تا آن وقت چنین چیزی به ذهن هیچ یک از ما نرسیده بود و کار با موفقیت انجام میگرفت.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ به عشق امام خمینی روزه می گیرم<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_description\">\n<div class=\"saman_pic\"><a href=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/92\/v1ddddul.jpg\" rel=\"nofollow\"><img class=\"saman_picture\" src=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/92\/resized_v1dddduljpg.gif\" style=\"border:none;height:165px;width:210px;\" alt=\"resized_v1dddduljpg.gif\" \/><\/a><\/div>\n\n<h5>زمانی که امام خمینی در تبعید بود پدر طیبه که یک روحانی مبارز بود و درجریان فعالیت های سیاسی قرار داشت به همین دلیل طیبه که هنوز به سن تکلیف نرسیده بود تصمیم گرفت روزه بگیرد آنهم تنها 15 روز به این صورت که می گفت: هشت روز را برای سلامتی آقای خمینی روزه می گیرم و هفت روز را برای سلامتی پدرم.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم<\/div>\n<\/div>\n \n\n<h5>روز عید بود. یک دست لباس سرخ و سبز برای‌ او خریده بودیم. رفت بیرون و آمد. لباس را درآورد و کنارگذاشت.<\/h5>\n\n<h5>گفتم: همه لباس نو پوشیده اند، تو چرا لباست را در آوردی؟ <\/h5>\n\n<h5>گفت: اگر من این لباس را بپوشم، آن بچه ها که فقیر هستند و بابا و مامان ندارند،غصه می خورند و کسی‌ برای‌ آن ها لباس نمی‌ خرد. من دلم نمی‌ آید این لباس را بپوشم  بنابراین لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_description\">\n<div class=\"saman_pic\"> <\/div>\n\n<h5>روز عید بود. یک دست لباس سرخ و سبز برای‌ او خریده بودیم. رفت بیرون و آمد. لباس را درآورد و کنارگذاشت.<\/h5>\n\n<h5>گفتم: همه لباس نو پوشیده اند، تو چرا لباست را در آوردی؟ <\/h5>\n\n<h5>گفت: اگر من این لباس را بپوشم، آن بچه ها که فقیر هستند و بابا و مامان ندارند،غصه می خورند و کسی‌ برای‌ آن ها لباس نمی‌ خرد. من دلم نمی‌ آید این لباس را بپوشم  بنابراین لباس های کهنه را بیشتر دوست دارم.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ جشن عروسی که با مولودی خوانی آغاز شد<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_description\">\n<div class=\"saman_pic\"><a href=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/95\/e-t.jpg\" rel=\"nofollow\"><img class=\"saman_picture\" src=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/95\/resized_e-tjpg.gif\" style=\"border:none;height:165px;width:210px;\" alt=\"resized_e-tjpg.gif\" \/><\/a><\/div>\n\n<h5>چهارده ساله بود که عروس خاله اش شد.<\/h5>\n\n<h5>جوان های فامیل قصد داشتند برایشان ساز و آواز راه بیاندازند اما همسرش ابراهیم جعفریان گفت: اگر گوش کنید من بخوانم شما نیز دم بگیرید و شروع به خواندن کرد: یا دائم الفضل علی البریه، یا باسط الیدین بالعطیه، صل علی محمد و آل محمد.<\/h5>\n\n<h5><br \/>\nو این چنین زندگی سراسر ساده و بی آلایش خود را آغاز کردند.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ بخشیدن جهیزیه به فقرا چند ماه پس از ازدواج<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_description\">\n<div class=\"saman_pic\"> <\/div>\n\n<h5>هنوز چند ماهی از عروسی شان نگذشته بود که طیبه گفت مادرجان می خواهم از جهیزیه ام به خانواده های فقیر ببخشم آیا اجازه می دهی.<\/h5>\n\n<h5>به او گفتم این اموال توست و هرچه بخواهی می توانی انجام دهی.<\/h5>\n\n<h5>او نیز جهیزیه اش را به فقرا بخشید و همواره با مزد قالی بافی اش برای جوانان جهیزیه تهیه می کرد و یا برای کودکان لوازم التحریر می خرید.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ صورتش کبود شد<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_pic\"><a href=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/97\/Untitled-2.jpg\" rel=\"nofollow\"><img class=\"saman_picture\" src=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/97\/resized_Untitled-2jpg.gif\" style=\"border:none;height:165px;width:210px;\" alt=\"resized_Untitled-2jpg.gif\" \/><\/a><\/div>\n\n<h5>وقتی فرزندش دو ماهه بود همسرش توسط ساواک تحت تعقیب قرارگفت تا اینکه روزی به منزل آنان آمده و به جستجو پرداختند، طیبه نیز هر چه از اعلامیه های امام خمینی در منزل داشتند را داخل قنداق کودک مخفی کرده و او را در آغوش می گیرد، مزدوران هرچه می گردند چیزی پیدا نمی کنند تا اینکه از شدت عصبانیت با طیبه بحثشان شده و با ضربه ای صورتش را کبود می کنند، این کبودی تا مدتها از صورتش محو نمی شد.<\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ هجرت و درخواست از مادر برای شهادت<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_description\">\n<div class=\"saman_pic\"> <\/div>\n\n<h5>بعداز سال 1353 با جدایی گروه مهدیون از سازمان مجاهدین خلق، ابراهیم از طیبه سوال می کند که آیا حاضر است زندگی مخفیانه را آغاز کند که اونیز همراه  همسرش شده و زندگی مخفیانه را آغاز می کنند.<br \/>\nبعداز مدتی به وسیله واسطه ای مطلع شدم می توام طیبه را درامامزاده ای ببینم، وقتی به آنجا رفتم زنی را دیدم که چادری رنگ و رو رفته به سر دارد و به طرف من می آید، وقتی نزدیکتر شد دیدم طیبه است. نوه ام مهدی را در آغوش گرفتم. تنها حرفی که طیبه به من زد این بود که مادرجان دعا کن شهید شوم.<br \/>\n <\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ آدم باید اسلام را زنده کند<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_description\">\n<div class=\"saman_pic\"> <\/div>\n\n<h4>نامه نوشته بود که : مادرجان راضی نباش که ما برگردیم، دعا کن شهید شویم. انگاربرگشتیم و 10 کیلو هم گوشت خوردیم، چه فایده؟ آدم باید اسلام را زنده کند.<\/h4>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ مرا بِکُشید اما چادرم را برندارید<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_pic\"> <\/div>\n\n<h5>صاحب خانه اش گفته بود:\" طیبه که به خانه ما آمد ، ما سرمان برهنه بود ، بی حجاب بودیم .<\/h5>\n\n<h5>این قدر پند و نصیحت کرد و از قران و دعا گفت که ما دیگر یک تار موی مان را نگذاشتیم پیدا شود\".<\/h5>\n\n<h5>به ساواک که گرفته بودش و دستبند زده بود به دست هایش، گفته بود :\" مرا بکشید ولی چادرم را برندارید\" .<\/h5>\n\n<div class=\"saman_mass_title\">\n<div class=\"saman_title\">خاطرات\/ پرچمی که نام شهدا روی آن بود<\/div>\n<\/div>\n\n<div class=\"saman_description\">\n<div class=\"saman_pic\"><a href=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/101\/v1ddddul.jpg\" rel=\"nofollow\"><img class=\"saman_picture\" src=\"http:\/\/www.basij.ir\/\/parameters\/basij\/modules\/cdk\/upload\/content\/aboutshahid\/101\/resized_v1dddduljpg.gif\" style=\"border:none;height:165px;width:210px;\" alt=\"resized_v1dddduljpg.gif\" \/><\/a><\/div>\n\n<h5>خانم جعفریان درباره شهادت عروس و پسرش می گو ید: «خبر شهادتشان را در روزنامه زده بودند که توسط یکی از فامیل که در تهران زندگی می کرد. بدست ما رسید» ساواک منزلمان را محاصره کرده بود و اجازه نمی داد. برایشان مراسم بگیریم.»<\/h5>\n\n<h5>چند شب قبل از این که خبردار شوم که بچّه هایم به شهادت رسیده و در بهشت زهرا به خاک سپرده شده اند. خواب دیدم. رفتم سر قبر حاج آقا رحیم ارباب، نشسته بودم. دیدم یک دسته از مردم به طرف قبر حاج آقا ارباب می آیند و یک پرچم در دستشان است. وقتی کنار قبر رسیدند. دیدم اسم بچّه هایم روی پرچم نوشته شده است. آنها پرچم را روی سرم انداختند طوری که من کاملاً زیر پرچم قرارگرفتم.<\/h5>\n\n<h5>بیدار که شدم به همسرم گفتم: «بچّه ها شهید شدند » همسرم گفت: «خانم این چه حرفیه می زنی؟ فال بد نزن؟ »گفتم:«همین که گفتم، بچّه ها شهید شدند» چیزی طول نکشید که باخبر شدیم آنها به شهادت رسیدند.<\/h5>\n\n<h5>یک روزکه بهشت زهرا سر مزارشان نشسته بودم. چند نفر آمدند و یک پرچم که اسم بچّه هایم روی آن  نوشته شده بود را. روی قبرشان انداختند.<br \/>\n <\/h5>\n<\/div>\n<\/div>\n<\/div>\n<\/div>\n<\/div>\n<\/div>\n<\/div>\n<\/div>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2016-01-23 23:51:45","content_date_event":"2016-01-23 23:51:45","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2016-01-23 23:53:51","content_date_register":"2016-01-23 23:53:51","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15356,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/184\/attach\/201601\/25841_2963638424_150_114.webp","300":".\/cache\/184\/attach\/201601\/25841_2963638424_300_227.webp","400":".\/cache\/184\/attach\/201601\/25841_2963638424_330_250.webp","600":".\/cache\/184\/attach\/201601\/25841_2963638424_330_250.webp","900":".\/cache\/184\/attach\/201601\/25841_2963638424_330_250.webp","1200":".\/cache\/184\/attach\/201601\/25841_2963638424_330_250.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2963638424,"files":{"original":{"url":".\/file\/184\/attach\/201601\/25841_2963638424.jpg","width":330,"height":250,"size":0}}}]}]]