[[{"content_id":430957,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"دریغ از یک فریاد ...","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"شب بود و تاریکی همه جا&nbsp;را زیر پر و بال خود گرفته بود. سکوت بود و دیگر هیچ. سایه هایی در تاریکی شب یکی بعد از دیگری سیاهی شب را می شکافتند و جلو می رفتند.\r\n\r\n\r\n- صبر کنید به مانع برخوردیم. دشمن این جا تله های انفجاری کار گذاشته، باید خیلی مواظب باشید با کوچکترین حرکت نابجا و تماس با این سیم ها،عملیات شناسایی ما لو می رود متوجه شدید؟\r\n\r\nهمه آهسته گفتند &laquo;بله.&raquo;\r\n\r\nحالا دیگر حرکت این سایه ها کند شده بود،آرام و بی صدا. نفس ها در سینه حبس شده بود. این جا مرز بین زندگی و مرگ به باریکی همین سیم هاست.\r\n\r\nچیزی شعله ور شد و به تاریکی شب چنگ انداخت. سیم رابط تله بود که پای یکی از بچه ها با آن برخورد کرده بود همه در جای خود میخ کوب شدند. دل توی دل شان نبود. همه وحشت کرده بودند. همین حالاست که عملیات شناسایی لو برود می دانی آخر نور این شعله ها دست کمی از منور ندارد.\r\n\r\nیکی از بچه ها معطل نکرد بلافاصله دستش را برد سیم شعله ور را گرفت و با دستش به زیر خاک برد حتی یک آخ هم نگفت.\r\n\r\n- نترسید انشاءالله که دشمن متوجه این شعله نشد.\r\n\r\nصدای آن بسیجی قهرمان بود که با صدای جزغاله شدن دستش از زیر خاک درآمیخته بود.ولی او اصلاً ناله نکرد وقتی دستش را از زیر خاک بیرون آورد همه بچه ها دل شان ریش شد،بعضی رویشان را برگرداندند و بعضی با دست جلوی چشم های شان را گرفتند،چون حتی توان نگاه کردن به آن را هم نداشتند.\r\n\r\nاز آن دست فقط اسکلت استخوان باقی مانده بود که آن هم سیاه و سوخته بود.\r\n\r\nاما قلب بسیجی آرام گرفته بود چون عملیات دیگر لو نرفته بود.\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<h2 style=\"text-align:right;\"><span style=\"background-color:rgb(249,249,249);font-family:tahoma;font-size:small;line-height:20px;text-align:justify;\">شب بود و تاریکی همه جا را زیر پر و بال خود گرفته بود. سکوت بود و دیگر هیچ. سایه هایی در تاریکی شب یکی بعد از دیگری سیاهی شب را می شکافتند و جلو می رفتند.<\/span><\/h2>\n\n<div class=\"post-content\" style=\"margin:0px;padding:5px 10px;border:0px;line-height:20px;font-size:13px;text-align:right;\">\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">- صبر کنید به مانع برخوردیم. دشمن این جا تله های انفجاری کار گذاشته، باید خیلی مواظب باشید با کوچکترین حرکت نابجا و تماس با این سیم ها،عملیات شناسایی ما لو می رود متوجه شدید؟<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">همه آهسته گفتند «بله.»<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">حالا دیگر حرکت این سایه ها کند شده بود،آرام و بی صدا. نفس ها در سینه حبس شده بود. این جا مرز بین زندگی و مرگ به باریکی همین سیم هاست.<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">چیزی شعله ور شد و به تاریکی شب چنگ انداخت. سیم رابط تله بود که پای یکی از بچه ها با آن برخورد کرده بود همه در جای خود میخ کوب شدند. دل توی دل شان نبود. همه وحشت کرده بودند. همین حالاست که عملیات شناسایی لو برود می دانی آخر نور این شعله ها دست کمی از منور ندارد.<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">یکی از بچه ها معطل نکرد بلافاصله دستش را برد سیم شعله ور را گرفت و با دستش به زیر خاک برد حتی یک آخ هم نگفت.<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">- نترسید انشاءالله که دشمن متوجه این شعله نشد.<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">صدای آن بسیجی قهرمان بود که با صدای جزغاله شدن دستش از زیر خاک درآمیخته بود.ولی او اصلاً ناله نکرد وقتی دستش را از زیر خاک بیرون آورد همه بچه ها دل شان ریش شد،بعضی رویشان را برگرداندند و بعضی با دست جلوی چشم های شان را گرفتند،چون حتی توان نگاه کردن به آن را هم نداشتند.<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">از آن دست فقط اسکلت استخوان باقی مانده بود که آن هم سیاه و سوخته بود.<\/span><\/p>\n\n<p style=\"text-align:justify;\"><span style=\"font-size:small;\">اما قلب بسیجی آرام گرفته بود چون عملیات دیگر لو نرفته بود.<\/span><\/p>\n\n<div> <\/div>\n<\/div>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2016-02-01 15:04:36","content_date_event":"2016-02-01 15:04:36","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2016-02-01 15:05:44","content_date_register":"2016-02-01 15:05:44","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15356,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/184\/attach\/201602\/27936_3785170690_150_106.webp","300":".\/cache\/184\/attach\/201602\/27936_3785170690_300_213.webp","400":".\/cache\/184\/attach\/201602\/27936_3785170690_400_283.webp","600":".\/cache\/184\/attach\/201602\/27936_3785170690_412_292.webp","900":".\/cache\/184\/attach\/201602\/27936_3785170690_412_292.webp","1200":".\/cache\/184\/attach\/201602\/27936_3785170690_412_292.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":3785170690,"files":{"original":{"url":".\/file\/184\/attach\/201602\/27936_3785170690.jpg","width":412,"height":292,"size":0}}}]}]]