[[{"content_id":436535,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"زندگینامه سردار گمنام خطه ی غیور خیز آذربایجان ، شهید حمید باکری","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"شهید حمید باکری در پاییز سال ۱۳۳۳ &quot;ه&zwnj;.&zwnj;ش&zwnj;&quot; در شهر ارومیه دیده به جهان گشود&zwnj;. در سن دو سالگی مادرش را در یک حادثه تصادف از دست داد و با خانواده&zwnj;اش پیش عمه&zwnj;اش زندگی کرد و در اصل عمه&zwnj;اش نقش مادر را برای او بازی می&zwnj;کرد&zwnj;.\r\nدر دوران مدرسه&zwnj;اش ساواک برادر بزرگترش را به شهادت رساند&zwnj;. به همین علت از جانب پدر برای فعالیت&zwnj;های سیاسی محدودیت داشت&zwnj;. بعد از اتمام دوره متوسطه به سربازی رفت و در دوران سربازیش بیشتر با حقایق اطراف آشنا شد و بعد از اتمام سربازی به کمک مهدی و یکی دیگر از دوستانش به دانشگاه راه پیدا کرد&zwnj;.&nbsp;\r\nفعالیتهای انقلابی و مذهبی خود را گسترده کرد&zwnj;. او برای محکم&zwnj;تر کردن پایه&zwnj;های اعتقادیش و به سبب مشکلاتی که در ایران برایش به وجود آمده بود تصمیم گرفت از کشور خارج شود، ابتدا به ترکیه رفت اما با دیدن وضع آن جا و وضع دانشجویان دانشگاههای ترکیه شروع به مکاتبه با پسر دایی&zwnj;اش در آلمان کرد&zwnj;. و بالاخره شهر &quot;آخن&zwnj;&quot; پذیرای حمید شد&zwnj;. بعد از مدتی شنید که امام خمینی&zwnj;(ره&zwnj;) به پاریس تبعید شده&zwnj;اند، لذا پس تصمیم گرفت که بدون واسطه صحبتهای امام را بشنود&zwnj;. او کم کم شروع به حمل اسلحه کرد و سلاح&zwnj;ها را تا مرز ایران و ترکیه می&zwnj;آورد و بقیه به عهده مهدی بود&zwnj;.&nbsp;\r\nحمید برای پیروزی انقلاب به ایران آمد و در تظاهرات مردمی شرکت می&zwnj;کرد تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید&zwnj;. بعد از پیروزی حمید به عضویت سپاه پاسداران ارومیه درآمد و بعد از مدتی به فرمان امام که مبنی بر تشکیل بسیج بود، مسئول بسیج استان شد و همسرش هم مسئول بسیج خواهران&zwnj;.&nbsp;\r\nکم&zwnj;کم ارومیه داشت حال و هوای قبل از پیروزی را فراموش می&zwnj;کرد و همه چیز رنگ و بوی انقلابی گرفته بود&zwnj;.&nbsp;\r\nدر یکی از نماز جمعه&zwnj;ها حضرت آیت&zwnj;الله خامنه&zwnj;ای فرمان آزادسازی سنندج از دست ضد انقلابیون و دموکراتها را صادر کردند، حمید هم ۱۵۰ نفر از بچه&zwnj;های سپاه را برای مقابله با ضد انقلابیون به سنندج برد&zwnj;.&nbsp;\r\nسنندج و مهاباد آزاد شد و حال نوبت بازسازی بود، حمید مسئول کمیته برنامه جهاد شد و تصمیم بر بازسازی داشت&zwnj;. بعد از اینکه جنگ شروع می&zwnj;شود حمید بودن درجبهه&zwnj;ها را به فعالیت پشت ترجیح جبهه می&zwnj;دهد&zwnj;.\r\nاما حضور حمید در همه جا لازم بود چون نیروی فعال و مخلصی بود&zwnj;. در سال ۶۰ خدا &quot;احسان&zwnj;&quot; را به او داد&zwnj;. پس حال علاوه بر مسئولیتهایش باید معلم خانواده نیز باشد&zwnj;. پس خانواده را همراه خود به اهواز می&zwnj;برد&zwnj;. عملیاتها شروع می&zwnj;شود&zwnj;. حمید در عملیاتهای زیادی شرکت می&zwnj;کنند&zwnj;. از جمله : فتح&zwnj;المبین&zwnj;، بیت&zwnj;القمدس&zwnj;، رمضان&zwnj;، والفجر مقدماتی&zwnj;، والفجر چهار، و غیره&zwnj;، اما آخرین عملیاتی که حمید در آن حضور داشت &quot;خیبر&quot; بود&zwnj;. آقا مهدی زنگ زد و حمید را به حضور در جبهه فرمان داد&zwnj;.\r\nحمید هم از خانواده خداحافظی کرد&zwnj;. رفت و حاج مهدی معاونانش را به همه معرفی می&zwnj;کند&zwnj;. اولی حمید باکری و دومی مرتضی یاغچیان&zwnj;. حمید باکری در حال حفاظت از پل جزیره مجنون از دست عراقیها به شهادت می&zwnj;رسد و یاغچیان مسئولیت او را به عهده می&zwnj;گیرد اما چندی بعد او نیز شهید می&zwnj;شود اما جزیره مجنون حفظ می&zwnj;شود&zwnj;.","content_html":"<p><img src=\"http:\/\/www.hemaseh.com\/memorial\/pictures\/10015.jpg\" style=\"border:10px solid rgb(255,255,255);float:left;\" alt=\"10015.jpg\" \/><\/p>\n\n<p>شهید حمید باکری در پاییز سال ۱۳۳۳ \"ه‌.‌ش‌\" در شهر ارومیه دیده به جهان گشود‌. در سن دو سالگی مادرش را در یک حادثه تصادف از دست داد و با خانواده‌اش پیش عمه‌اش زندگی کرد و در اصل عمه‌اش نقش مادر را برای او بازی می‌کرد‌.<br \/>\nدر دوران مدرسه‌اش ساواک برادر بزرگترش را به شهادت رساند‌. به همین علت از جانب پدر برای فعالیت‌های سیاسی محدودیت داشت‌. بعد از اتمام دوره متوسطه به سربازی رفت و در دوران سربازیش بیشتر با حقایق اطراف آشنا شد و بعد از اتمام سربازی به کمک مهدی و یکی دیگر از دوستانش به دانشگاه راه پیدا کرد‌. <br \/>\nفعالیتهای انقلابی و مذهبی خود را گسترده کرد‌. او برای محکم‌تر کردن پایه‌های اعتقادیش و به سبب مشکلاتی که در ایران برایش به وجود آمده بود تصمیم گرفت از کشور خارج شود، ابتدا به ترکیه رفت اما با دیدن وضع آن جا و وضع دانشجویان دانشگاههای ترکیه شروع به مکاتبه با پسر دایی‌اش در آلمان کرد‌. و بالاخره شهر \"آخن‌\" پذیرای حمید شد‌. بعد از مدتی شنید که امام خمینی‌(ره‌) به پاریس تبعید شده‌اند، لذا پس تصمیم گرفت که بدون واسطه صحبتهای امام را بشنود‌. او کم کم شروع به حمل اسلحه کرد و سلاح‌ها را تا مرز ایران و ترکیه می‌آورد و بقیه به عهده مهدی بود‌. <br \/>\nحمید برای پیروزی انقلاب به ایران آمد و در تظاهرات مردمی شرکت می‌کرد تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید‌. بعد از پیروزی حمید به عضویت سپاه پاسداران ارومیه درآمد و بعد از مدتی به فرمان امام که مبنی بر تشکیل بسیج بود، مسئول بسیج استان شد و همسرش هم مسئول بسیج خواهران‌. <br \/>\nکم‌کم ارومیه داشت حال و هوای قبل از پیروزی را فراموش می‌کرد و همه چیز رنگ و بوی انقلابی گرفته بود‌. <br \/>\nدر یکی از نماز جمعه‌ها حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فرمان آزادسازی سنندج از دست ضد انقلابیون و دموکراتها را صادر کردند، حمید هم ۱۵۰ نفر از بچه‌های سپاه را برای مقابله با ضد انقلابیون به سنندج برد‌. <br \/>\nسنندج و مهاباد آزاد شد و حال نوبت بازسازی بود، حمید مسئول کمیته برنامه جهاد شد و تصمیم بر بازسازی داشت‌. بعد از اینکه جنگ شروع می‌شود حمید بودن درجبهه‌ها را به فعالیت پشت ترجیح جبهه می‌دهد‌.<br \/>\nاما حضور حمید در همه جا لازم بود چون نیروی فعال و مخلصی بود‌. در سال ۶۰ خدا \"احسان‌\" را به او داد‌. پس حال علاوه بر مسئولیتهایش باید معلم خانواده نیز باشد‌. پس خانواده را همراه خود به اهواز می‌برد‌. عملیاتها شروع می‌شود‌. حمید در عملیاتهای زیادی شرکت می‌کنند‌. از جمله : فتح‌المبین‌، بیت‌القمدس‌، رمضان‌، والفجر مقدماتی‌، والفجر چهار، و غیره‌، اما آخرین عملیاتی که حمید در آن حضور داشت \"خیبر\" بود‌. آقا مهدی زنگ زد و حمید را به حضور در جبهه فرمان داد‌.<br \/>\nحمید هم از خانواده خداحافظی کرد‌. رفت و حاج مهدی معاونانش را به همه معرفی می‌کند‌. اولی حمید باکری و دومی مرتضی یاغچیان‌. حمید باکری در حال حفاظت از پل جزیره مجنون از دست عراقیها به شهادت می‌رسد و یاغچیان مسئولیت او را به عهده می‌گیرد اما چندی بعد او نیز شهید می‌شود اما جزیره مجنون حفظ می‌شود‌.<\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2016-05-07 14:06:11","content_date_event":"2016-05-07 14:06:11","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2016-05-07 14:07:56","content_date_register":"2016-05-07 14:07:56","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15356,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/184\/attach\/201605\/38288_1232911220_150_90.webp","300":".\/cache\/184\/attach\/201605\/38288_1232911220_198_119.webp","400":".\/cache\/184\/attach\/201605\/38288_1232911220_198_119.webp","600":".\/cache\/184\/attach\/201605\/38288_1232911220_198_119.webp","900":".\/cache\/184\/attach\/201605\/38288_1232911220_198_119.webp","1200":".\/cache\/184\/attach\/201605\/38288_1232911220_198_119.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":1232911220,"files":{"original":{"url":".\/file\/184\/attach\/201605\/38288_1232911220.jpg","width":198,"height":119,"size":0}}}]}]]