[[{"content_id":439841,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت\r\nسر خم می سلامت شکند اگر سبوئی","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت\r\n\r\nسر خم می سلامت شکند اگر سبوئی\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nتابستان سال ۱۳۶۰، تابستانی پر حادثه بود و آن سال به&zwnj;نوعی دشوارترین سالی بود که نظام تازه پای جمهوری اسلامی ایران پشت سر گذاشت، زیرا بیش از ۱۰۰ نفر از کادرهای مسئول درجه اول نظام توسط ضد انقلاب به شهادت رسیدند!\r\n\r\n35سال پیش در چنین روزی،\r\n\r\nنماینده مردم تهران در مجلس اول، امام جمعه تهران و نماینده امام در شورای عالی دفاع از منطقه عملیاتی برمی گردد، ابتدا خدمت امام می&zwnj;رسد و گزارشی از وضعیت جبهه&zwnj;ها ارائه می&zwnj;کند و پس از آن، طبق معمول شنبه&zwnj;ها راهی یکی از مسجدهای جنوب شهر تهران می&zwnj;شود، اما ماجرایی بیشتر از یک سخنرانی ساده در انتظار آیت الله سید علی خامنه ای بود.\r\n\r\nششم تیر ماه سال 1360 بود و چهار روز از عزل بنی صدر از ریاست جمهوری گذشته بود و روزهای پرحادثه ای در جریان بود. روز دوم تیرماه یک بمب در سالن راه&rlm; آهن قم در لحظه پیاده و سوار شدن مسافران منفجر شد و 7 شهید و بیش از 50 زخمى به جاى گذاشت. روز سوم تیر بمبی نترکید چراکه یک بمب قوى در کنار یک هنرستان دخترانه در تهران پیش از ترکیدن، کشف و خنثى شد. روز پنجم تیر انتخابات میان دوره ای مجلس در 19 شهر برگزار شد و روز ششم، مسجد ابوذر در جنوب تهران منشأ خبرها شد.\r\n\r\nبمبی مقابل قلب نماینده امام\r\n\r\nنماینده امام در شورای عالی دفاع پس از پایان نماز ظهر به پشت تریبون می&zwnj;رود تا به پرسش&zwnj;های نمازگزاران پاسخ دهد. پرسش&zwnj;ها روی برگه&zwnj;هایی نوشته شده بودند. آقا مقدمه چینی می&zwnj;کنند تا به این&zwnj;جا می&zwnj;رسند که: &laquo;امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می&zwnj;خواهم به بخشی از آن&zwnj;ها پاسخ بدهم.&raquo; در بین جمعیت ضبط صوت بزرگی دست به دست می&zwnj;شود و می&zwnj;رسد به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته&zwnj;ریش مختصر که آن روزها کلیشه&zwnj;ی چهره&zwnj; و تیپ خیلی از جوان&zwnj;ها بود. جوان خودش را به تریبون می&zwnj;رساند و ضبط را روی تریبون درست مقابل قلب سخنران می&zwnj;گذارد. دستش را روی دکمه&zwnj;ی Play فشار می&zwnj;دهد، شاسی تق تق صدا می&zwnj;کند اما روشن نمی شود مثل حالت پایان نوار، اما جوان می&zwnj;رود.\r\n\r\nیک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همین&zwnj;طور که صحبت می&zwnj;کردند، گفتند: &laquo;آقا این بلندگو را تنظیم کنید.&raquo; بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند و به صحبت ادامه دادند، ایشان از حقوق زنان سخن می&zwnj;گفتند: &laquo;در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه&zwnj;ی جوامع بشری -نه فقط در میان عرب&zwnj;ها- مظلوم بود. نه می&zwnj;گذاشتند درس بخواند، نه می&zwnj;گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان&zwnj;های...&raquo; اما انفجار این سخنان را ناتمام می&zwnj;گذارد.\r\n\r\nآقا که هنگام سخنرانی رو به جمعیت و پشت به قبله بودند، با یک چرخش 45 درجه&zwnj;ای به طرف چپ جایگاه افتادند. اولین محافظ خودش را بالای سر آقا رساند. مسجد کوچک بود و همان یک محافظ، به تنهایی تلاش کرد که آقا را به بیرون ببرد.\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n\r\nدر راه بیمارستان بهارلو\r\n\r\nامام جمعه تهران بیرون از مسجد و در آغوش محافظ، لحظاتی به هوش آمدند. سرشان را بالا آوردند، اما زود سرشان افتاد. محافظ&zwnj;ها بلیزر سفید را انگار که ترمز نداشت، با سرعتی غیر قابل تصور می&zwnj;راندند. در مسیر بیمارستان، هر وقت به هوش می&zwnj;آمدند، زیر لب زمزمه&zwnj;ای می&zwnj;کردند؛ شهادتین می&zwnj;گفتند. لب&zwnj;ها و چشم&zwnj;ها تکان می&zwnj;خوردند؛ خیلی کم البته.\r\n\r\nدر خیابان قزوین، خودرو به یک درمانگاه کوچک رسید. پنج نفر آدم با قیافه&zwnj;ی خون&zwnj;آلود و اسلحه به دست، وارد درمانگاه شدند و آقا را روی دست این طرف و آن طرف &zwnj;بردند. با آن صورت خون&zwnj;آلود، کسی امام جمعه&zwnj;ی شهر را نشناخت. دکتری ضربان قلب را گرفت: &laquo;نمی&zwnj;شود کاری کرد.&raquo; محافظ&zwnj;ها با سرعت به سمت در خروجی رفتند. پرستاری که تازه از راه رسیده بود، پرسید: &laquo;ایشان کی هستند&zwnj;؟ دارند تمام می&zwnj;کنند&raquo; اسم آقای خامنه&zwnj;ای را که شنید، گفت: &laquo;ببریدشان بیمارستان؛ اما یک کپسول اکسیژن هم با خودتان ببرید.&raquo;\r\n\r\nکپسول اکسیژن و پایه&zwnj;ی آهنی چرخدار را نمی&zwnj;شد برد توی ماشین. پایه&zwnj;های کپسول را تکیه دادند روی رکاب ماشین، پرستار هم نشست بالای سر آقا. در تمام راه، ماسک اکسیژن را روی صورت آقا نگه داشت و به همه دلداری &zwnj;داد. یکی از محافظ&zwnj;ها پرسید: &laquo;حالا کجا برویم!؟&raquo; پرستار گفت: &laquo;بیمارستان بهارلو، پل جوادیه&raquo;. ماشین انگار ترمز نداشت.\r\n\r\nمحافظ بیسیم را برداشت. کُدشان &laquo;حافظِ هفت&raquo; بود. &laquo;مرکز 50- 50&raquo;؛ این رمزِ آماده&zwnj;باش بود، یعنی حافظ هفت مجروح شده. کسی که پشت دستگاه بود، بلند زد زیر گریه. محافظ در بیسیم گفت: &laquo;با مجلس تماس بگیر.&raquo; اسم دکتر فیاض&zwnj;بخش و چند نفر دیگر از پزشک&zwnj;های مجلس را هم گفت؛ &laquo;منافی، زرگر، ... بگو بیایند بیمارستان بهارلو.&raquo;\r\n\r\nوقتی دکتر می&zwnj;گوید دیگر تمام شد\r\n\r\nماشین را از در عقب بیمارستان به داخل محوطه بردند. برانکارد آورند و آقا را رساندند پشت در اتاق عمل. دکتر محجوبی از همدان آمده بود بیمارستان بهارلو. تازه جراحیش&zwnj; را تمام کرده بود. داشت دستش را می&zwnj;شست که از اتاق عمل خارج شود. آقا را که با آن وضع دید، گفت خیلی سریع دوباره اتاق عمل را آماده کنند.\r\n\r\nسمت راست بدن پر از ترکش بود و قطعات ضبط صوت. قسمتی از سینه کاملاً سوخته بود. دست راست از کار افتاده بود و ورم کرده بود. استخوان&zwnj;های کتف و سینه به راحتی دیده می&zwnj;شد. 37 واحد خون و فراورده&zwnj;های خونی به آقا زدند. این همه خون، واکنش&zwnj;های انعقادی را مختل &zwnj;کرد. دو سه بار نبض افتاد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و دوباره رگ&zwnj;ها را مسدود کنند. کیسه&zwnj;ها&zwnj;ی خون را از هر دو دست و هر دو پا به بدن تزریق &zwnj;می&zwnj;کردند، اما باز هم خون&zwnj;ریزی ادامه داشت. یک&zwnj;دفعه یکی از دکترها دست از کار کشید. دستکشش را درآورد و گفت: &laquo;دیگر تمام شد.&raquo; بی&zwnj;راه نمی&zwnj;گفت؛ فشار تقریباً صفر بود. یکی دیگر از دکترها به او تشر زد که چرا کشیدی کنار؟ فشار کم&zwnj;کم بالا آمد و دوباره شروع کردند.\r\n\r\nدکتر منافی، همان&zwnj; طور که می&zwnj;آمد بیمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب شیبانی، جراح عروق و دکتر ایرج فاضل هم بیایند. آقای بهشتی هم دکتر زرگر را خبر کرده بود. دکتر محجوبی که حال و روز دکتر زرگر را دید، گفت: &laquo;نگران نباش، من خون&zwnj;ریزی را بند آورده&zwnj;ام.&raquo; عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمی&zwnj;شد درمان را آن&zwnj;جا ادامه داد.\r\n\r\nانتقال بیمار به بیمارستان قلب دکتر میلانی نیا\r\n\r\nکنترل امنیتی بیمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بیمارستانی هم که می&zwnj;شد بعد از عمل مراقبت&zwnj;های لازم را به عمل آورد، بیمارستان قلب بود. آن موقع رئیس بیمارستان قلب دکتر میلانی&zwnj;نیا بود. چند ماه بعد، نام همین بیمارستان را گذاشتند &laquo;بیمارستان قلب شهید رجایی&raquo;.\r\n\r\nهلی&zwnj;کوپتر خبر کردند. نمی&zwnj;توانستند بیمار را از میان ازدحام مردم نگران بیرون ببرند. محافظ پشت بی&zwnj;سیم گفته بود که قلب ایشان صدمه دیده؛ رادیو هم همین را اعلام کرده بود. مردم نگران بودند که نکند قلب ایشان از کار افتاده باشد، آمده بودند و می&zwnj;گفتند &laquo;قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید.&raquo; با هزار ترفند، هلی&zwnj;کوپتر را وسط میدان بیمارستان نشاندند.\r\n\r\nاولین جملاتی که آقا با دست چپ نوشتند\r\n\r\nتا زمانی که به بیمارستان قلب رسیدند، خط مونیتور وضعیت نبض، دو بار ممتد شد. دکترها می&zwnj;گفتند آقا چند مرتبه تا مرز شهادت رفته&zwnj; و برگشته. یک&zwnj;بار همان انفجار بمب بود، یک&zwnj;بار خون&zwnj;ریزی بسیار وسیع و غیر قابل کنترل بود، یک&zwnj;بار هم جمع شدن پروتئین&zwnj;ها در ریه و حالت خفگی. همه&zwnj;ی این&zwnj;ها گذشت، اما بیمار تب و لرز شدیدی داشت. چند پتو می&zwnj;&zwnj;انداختند روی&zwnj; آقا. گاهی حتی دکترها بغلشان می&zwnj;کردند تا لرز را کمتر کنند. معلوم نبود منشأ این تب&zwnj;ها کجاست؟ ضایعه&zwnj;ی کوچکی هم در ریه دیده بودند.\r\n\r\nآقا لوله&zwnj;ی تنفس داشتند و نمی&zwnj;توانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمی&zwnj;کند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دوتا سؤال بود؛ &laquo;همراهان من چطورند؟&raquo; &laquo;مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟&raquo;\r\n\r\n44 روز در بیمارستان\r\n\r\nزندگی در بیمارستان پس از اینکه آقا از ترور جان سالم به در برده بودند، 44 روز به طول انجامید، یعنی از 6 تیر تا 18 مرداد. در آن روزها، دکتر باقی روی سطحی از پوست بدن کار می&zwnj;کرد که برای ترمیم و پیوند به قسمت&zwnj;های آسیب&zwnj;دیده برداشته بودند. زخم&zwnj;ها زیاد بودند. درد زخم&zwnj;ها خیلی زیاد بود، اما دکترها می&zwnj;گفتند تحمل&zwnj; آقا زیادتر است. می&zwnj;گفتند &laquo;اصلاً مسکّن&zwnj;ها به حساب نمی&zwnj;آیند.&raquo;\r\n\r\n\r\nپیام تاریخی امام\r\n\r\n&nbsp;امام که مستمراً توسط مرحوم سید&zwnj;احمد آقا از حال ایشان جویا می&zwnj;شدند، در پیامی بسیار مهم و مؤثر به زبونی دشمن که چون از منطق بی&zwnj;بهره است، به ترورهای کور دست می&zwnj;زند اشاره کردند و ایشان را از استوانه&zwnj;های محکم انقلاب و مایه امید برای آینده نظام دانستند و از مردم خواستند هوشیاری خود را در تقابل با دشمن غدار و وحشی حفظ کنند و لحظه&zwnj;ای برای حفظ انقلاب و دستاوردهای ارزشمند آن از پای ننشینند:\r\n\r\nمتن پیام به این شرح بود :\r\nخداوند متعال را شکر که دشمنان اسلام را از گروه&zwnj;ها و اشخاص احمق قرار داده است و خداوند را شکر که از ابتدای انقلاب شکوهمند اسلامی هر نقشه که کشیدند و هر توطئه که چیدند و هر سخنرانی که کردند ملت فداکار را منسجم&zwnj;&zwnj;تر و پیوندها را مستحکم&zwnj;تر نمود و مصداق &laquo;لازال یؤیدُ هذا الدین بالرجل الفاجر&raquo;تحقق پیدا کرد. اینان هر جا سخن گفتند خود را رسواتر کردند و هر چه مقاله نوشتند ملت را بیدارتر نمودند و هر چه شخصیت&zwnj;ها را ترور نمودند قدرت مقاومت را در صفوف فشرده ملت بالاتر بردند. اکنون دشمنان انقلاب با سوءقصد به شما که از سلاله رسول اکرم و خاندان حسین بن علی هستید و جرمی جز خدمت به اسلام و کشور اسلامی ندارید و سربازی فداکار در جبهه جنگ و معلمی آموزنده در محراب و خطیبی توانا در جمعه و جماعات و راهنمایی دلسوز در صحنه انقلاب می&zwnj;&zwnj;باشید، میزان تفکر سیاسی خود و طرفداری از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند.\r\n\r\nاینان با سوءقصد به شما عواطف میلیون&zwnj;ها انسان متعهد را در سراسر کشور بلکه جهان جریحه&zwnj;&zwnj;دار نمودند. اینان آنقدر از بینش سیاسی بی&zwnj;&zwnj;نصیبند که بی&zwnj;&zwnj;درنگ پس از سخنان شما در مجلس و جمعه و پیشگاه ملت به این جنایات دست زدند و به کسی سوءقصد کردند که آوای دعوت او به صلاح و سداد در گوش مسلمین جهان طنین&zwnj;&zwnj;انداز است.\r\n\r\nاینان در این عمل غیرانسانی به جای برانگیختن و رعب، عزم میلیون&zwnj;ها مسلمان را مصمم&zwnj;&zwnj;تر و صفوف آنان را فشرده&zwnj;&zwnj;تر نمودند. آیا با این اعمال وحشیانه و جرائم ناشیانه وقت آن نرسیده است که جوانان عزیز فریب خورده از دام خیانت اینان رها شوند و پدران و مادران، جوانان عزیز خود را فدای امیال جنایتکاران نکنند و آنان را از شرکت در جنایات آنان برحذر دارند؟ آیا نمی&zwnj;دانند که دست&zwnj;&zwnj;زدن به این جنایات، جوانان آنان را به تباهی کشیده و جان آنان به دنبال خودخواهی مشتی تبهکار از دست می&zwnj;رود؟ما در پیشگاه خداوند متعال و ولی بر حق او حضرت بقیه&zwnj;&zwnj;الله&zwnj; ـ ارواحنا فداه ـ افتخار می&zwnj;کنیم به سربازانی در جبهه و در پشت جبهه که شب&zwnj;ها را در محراب عبادت و روزها را در مجاهدت در راه حق تعالی به سر می&zwnj;&zwnj;برند.\r\n\r\nمن به شما خامنه&zwnj;&zwnj;ای عزیز، تبریک می&zwnj;گویم که در جبهه&zwnj;های نبرد با لباس سربازی و در پشت جبهه با لباس روحانی به این ملت مظلوم خدمت نموده و از خداوند تعالی سلامت شما را برای ادامه خدمت به اسلام و مسلمین خواستارم.\r\n\r\n\r\nبیتی که آیت&zwnj;الله خامنه&zwnj;ای در پاسخ به پیام محبت آمیز امام رحمه&zwnj;الله خطاب به ایشان گفتند نشان از میزان ارادتشان به رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران داشت:\r\n\r\nبشکست اگر دل من به فدای چشم مستت &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;سر خُمِّ می سلامت شکند اگر سبویی\r\n\r\nآقا در مصاحبه&zwnj;ای خطاب به مردم فرمودند: &laquo;از امت مسلمان و قهرمان که این همه دارند فداکاری می&zwnj;کنند در جبهه&zwnj;ها و پشت جبهه&zwnj;ها، این همه دارند جان&zwnj;های عزیز و نفیسشان را در راه خدا می&zwnj;دهند، انتظار نداریم که در مقابل یک حوادث کوچکی از این قبیل اظهار نگرانی و احساس نگرانی کنند و ما را بیشتر از آن&zwnj;چه که شرمنده هستیم، شرمنده نکنند.&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p align=\"center\" dir=\"rtl\">بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت<\/p>\n\n<p align=\"center\" dir=\"rtl\">سر خم می سلامت شکند اگر سبوئی<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">تابستان سال ۱۳۶۰، تابستانی پر حادثه بود و آن سال به‌نوعی دشوارترین سالی بود که نظام تازه پای جمهوری اسلامی ایران پشت سر گذاشت، زیرا بیش از ۱۰۰ نفر از کادرهای مسئول درجه اول نظام توسط ضد انقلاب به شهادت رسیدند!<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">35سال پیش در چنین روزی،<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">نماینده مردم تهران در مجلس اول، امام جمعه تهران و نماینده امام در شورای عالی دفاع از منطقه عملیاتی برمی گردد، ابتدا خدمت امام می‌رسد و گزارشی از وضعیت جبهه‌ها ارائه می‌کند و پس از آن، طبق معمول شنبه‌ها راهی یکی از مسجدهای جنوب شهر تهران می‌شود، اما ماجرایی بیشتر از یک سخنرانی ساده در انتظار آیت الله سید علی خامنه ای بود.<br \/><br \/>\nششم تیر ماه سال 1360 بود و چهار روز از عزل بنی صدر از ریاست جمهوری گذشته بود و روزهای پرحادثه ای در جریان بود. روز دوم تیرماه یک بمب در سالن راه‏ آهن قم در لحظه پیاده و سوار شدن مسافران منفجر شد و 7 شهید و بیش از 50 زخمى به جاى گذاشت. روز سوم تیر بمبی نترکید چراکه یک بمب قوى در کنار یک هنرستان دخترانه در تهران پیش از ترکیدن، کشف و خنثى شد. روز پنجم تیر انتخابات میان دوره ای مجلس در 19 شهر برگزار شد و روز ششم، مسجد ابوذر در جنوب تهران منشأ خبرها شد.<br \/><br \/>\nبمبی مقابل قلب نماینده امام<br \/><br \/>\nنماینده امام در شورای عالی دفاع پس از پایان نماز ظهر به پشت تریبون می‌رود تا به پرسش‌های نمازگزاران پاسخ دهد. پرسش‌ها روی برگه‌هایی نوشته شده بودند. آقا مقدمه چینی می‌کنند تا به این‌جا می‌رسند که: «امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می‌خواهم به بخشی از آن‌ها پاسخ بدهم.» در بین جمعیت ضبط صوت بزرگی دست به دست می‌شود و می‌رسد به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته‌ریش مختصر که آن روزها کلیشه‌ی چهره‌ و تیپ خیلی از جوان‌ها بود. جوان خودش را به تریبون می‌رساند و ضبط را روی تریبون درست مقابل قلب سخنران می‌گذارد. دستش را روی دکمه‌ی <span dir=\"ltr\">Play<\/span> فشار می‌دهد، شاسی تق تق صدا می‌کند اما روشن نمی شود مثل حالت پایان نوار، اما جوان می‌رود.<br \/><br \/>\nیک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همین‌طور که صحبت می‌کردند، گفتند: «آقا این بلندگو را تنظیم کنید.» بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند و به صحبت ادامه دادند، ایشان از حقوق زنان سخن می‌گفتند: «در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه‌ی جوامع بشری -نه فقط در میان عرب‌ها- مظلوم بود. نه می‌گذاشتند درس بخواند، نه می‌گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان‌های...» اما انفجار این سخنان را ناتمام می‌گذارد.<br \/><br \/>\nآقا که هنگام سخنرانی رو به جمعیت و پشت به قبله بودند، با یک چرخش 45 درجه‌ای به طرف چپ جایگاه افتادند. اولین محافظ خودش را بالای سر آقا رساند. مسجد کوچک بود و همان یک محافظ، به تنهایی تلاش کرد که آقا را به بیرون ببرد.<br \/>\n <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/>\nدر راه بیمارستان بهارلو<br \/><br \/>\nامام جمعه تهران بیرون از مسجد و در آغوش محافظ، لحظاتی به هوش آمدند. سرشان را بالا آوردند، اما زود سرشان افتاد. محافظ‌ها بلیزر سفید را انگار که ترمز نداشت، با سرعتی غیر قابل تصور می‌راندند. در مسیر بیمارستان، هر وقت به هوش می‌آمدند، زیر لب زمزمه‌ای می‌کردند؛ شهادتین می‌گفتند. لب‌ها و چشم‌ها تکان می‌خوردند؛ خیلی کم البته.<br \/><br \/>\nدر خیابان قزوین، خودرو به یک درمانگاه کوچک رسید. پنج نفر آدم با قیافه‌ی خون‌آلود و اسلحه به دست، وارد درمانگاه شدند و آقا را روی دست این طرف و آن طرف ‌بردند. با آن صورت خون‌آلود، کسی امام جمعه‌ی شهر را نشناخت. دکتری ضربان قلب را گرفت: «نمی‌شود کاری کرد.» محافظ‌ها با سرعت به سمت در خروجی رفتند. پرستاری که تازه از راه رسیده بود، پرسید: «ایشان کی هستند‌؟ دارند تمام می‌کنند» اسم آقای خامنه‌ای را که شنید، گفت: «ببریدشان بیمارستان؛ اما یک کپسول اکسیژن هم با خودتان ببرید.»<br \/><br \/>\nکپسول اکسیژن و پایه‌ی آهنی چرخدار را نمی‌شد برد توی ماشین. پایه‌های کپسول را تکیه دادند روی رکاب ماشین، پرستار هم نشست بالای سر آقا. در تمام راه، ماسک اکسیژن را روی صورت آقا نگه داشت و به همه دلداری ‌داد. یکی از محافظ‌ها پرسید: «حالا کجا برویم!؟» پرستار گفت: «بیمارستان بهارلو، پل جوادیه». ماشین انگار ترمز نداشت.<br \/><br \/>\nمحافظ بیسیم را برداشت. کُدشان «حافظِ هفت» بود. «مرکز 50- 50»؛ این رمزِ آماده‌باش بود، یعنی حافظ هفت مجروح شده. کسی که پشت دستگاه بود، بلند زد زیر گریه. محافظ در بیسیم گفت: «با مجلس تماس بگیر.» اسم دکتر فیاض‌بخش و چند نفر دیگر از پزشک‌های مجلس را هم گفت؛ «منافی، زرگر، ... بگو بیایند بیمارستان بهارلو.»<br \/><br \/>\nوقتی دکتر می‌گوید دیگر تمام شد<br \/><br \/>\nماشین را از در عقب بیمارستان به داخل محوطه بردند. برانکارد آورند و آقا را رساندند پشت در اتاق عمل. دکتر محجوبی از همدان آمده بود بیمارستان بهارلو. تازه جراحیش‌ را تمام کرده بود. داشت دستش را می‌شست که از اتاق عمل خارج شود. آقا را که با آن وضع دید، گفت خیلی سریع دوباره اتاق عمل را آماده کنند.<br \/><br \/>\nسمت راست بدن پر از ترکش بود و قطعات ضبط صوت. قسمتی از سینه کاملاً سوخته بود. دست راست از کار افتاده بود و ورم کرده بود. استخوان‌های کتف و سینه به راحتی دیده می‌شد. 37 واحد خون و فراورده‌های خونی به آقا زدند. این همه خون، واکنش‌های انعقادی را مختل ‌کرد. دو سه بار نبض افتاد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و دوباره رگ‌ها را مسدود کنند. کیسه‌ها‌ی خون را از هر دو دست و هر دو پا به بدن تزریق ‌می‌کردند، اما باز هم خون‌ریزی ادامه داشت. یک‌دفعه یکی از دکترها دست از کار کشید. دستکشش را درآورد و گفت: «دیگر تمام شد.» بی‌راه نمی‌گفت؛ فشار تقریباً صفر بود. یکی دیگر از دکترها به او تشر زد که چرا کشیدی کنار؟ فشار کم‌کم بالا آمد و دوباره شروع کردند.<br \/><br \/>\nدکتر منافی، همان‌ طور که می‌آمد بیمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب شیبانی، جراح عروق و دکتر ایرج فاضل هم بیایند. آقای بهشتی هم دکتر زرگر را خبر کرده بود. دکتر محجوبی که حال و روز دکتر زرگر را دید، گفت: «نگران نباش، من خون‌ریزی را بند آورده‌ام.» عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمی‌شد درمان را آن‌جا ادامه داد.<br \/><br \/>\nانتقال بیمار به بیمارستان قلب دکتر میلانی نیا<br \/><br \/>\nکنترل امنیتی بیمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بیمارستانی هم که می‌شد بعد از عمل مراقبت‌های لازم را به عمل آورد، بیمارستان قلب بود. آن موقع رئیس بیمارستان قلب دکتر میلانی‌نیا بود. چند ماه بعد، نام همین بیمارستان را گذاشتند «بیمارستان قلب شهید رجایی».<br \/><br \/>\nهلی‌کوپتر خبر کردند. نمی‌توانستند بیمار را از میان ازدحام مردم نگران بیرون ببرند. محافظ پشت بی‌سیم گفته بود که قلب ایشان صدمه دیده؛ رادیو هم همین را اعلام کرده بود. مردم نگران بودند که نکند قلب ایشان از کار افتاده باشد، آمده بودند و می‌گفتند «قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید.» با هزار ترفند، هلی‌کوپتر را وسط میدان بیمارستان نشاندند.<br \/><br \/>\nاولین جملاتی که آقا با دست چپ نوشتند<br \/><br \/>\nتا زمانی که به بیمارستان قلب رسیدند، خط مونیتور وضعیت نبض، دو بار ممتد شد. دکترها می‌گفتند آقا چند مرتبه تا مرز شهادت رفته‌ و برگشته. یک‌بار همان انفجار بمب بود، یک‌بار خون‌ریزی بسیار وسیع و غیر قابل کنترل بود، یک‌بار هم جمع شدن پروتئین‌ها در ریه و حالت خفگی. همه‌ی این‌ها گذشت، اما بیمار تب و لرز شدیدی داشت. چند پتو می‌‌انداختند روی‌ آقا. گاهی حتی دکترها بغلشان می‌کردند تا لرز را کمتر کنند. معلوم نبود منشأ این تب‌ها کجاست؟ ضایعه‌ی کوچکی هم در ریه دیده بودند.<br \/><br \/>\nآقا لوله‌ی تنفس داشتند و نمی‌توانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمی‌کند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دوتا سؤال بود؛ «همراهان من چطورند؟» «مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟»<br \/><br \/>\n44 روز در بیمارستان<br \/><br \/>\nزندگی در بیمارستان پس از اینکه آقا از ترور جان سالم به در برده بودند، 44 روز به طول انجامید، یعنی از 6 تیر تا 18 مرداد. در آن روزها، دکتر باقی روی سطحی از پوست بدن کار می‌کرد که برای ترمیم و پیوند به قسمت‌های آسیب‌دیده برداشته بودند. زخم‌ها زیاد بودند. درد زخم‌ها خیلی زیاد بود، اما دکترها می‌گفتند تحمل‌ آقا زیادتر است. می‌گفتند «اصلاً مسکّن‌ها به حساب نمی‌آیند.»<\/p>\n\n<div>\n<p dir=\"rtl\"><strong>پیام تاریخی امام<\/strong><br \/><br \/>\n امام که مستمراً توسط مرحوم سید‌احمد آقا از حال ایشان جویا می‌شدند، در پیامی بسیار مهم و مؤثر به زبونی دشمن که چون از منطق بی‌بهره است، به ترورهای کور دست می‌زند اشاره کردند و ایشان را از استوانه‌های محکم انقلاب و مایه امید برای آینده نظام دانستند و از مردم خواستند هوشیاری خود را در تقابل با دشمن غدار و وحشی حفظ کنند و لحظه‌ای برای حفظ انقلاب و دستاوردهای ارزشمند آن از پای ننشینند:<br \/><br \/>\nمتن پیام به این شرح بود :<br \/>\nخداوند متعال را شکر که دشمنان اسلام را از گروه‌ها و اشخاص احمق قرار داده است و خداوند را شکر که از ابتدای انقلاب شکوهمند اسلامی هر نقشه که کشیدند و هر توطئه که چیدند و هر سخنرانی که کردند ملت فداکار را منسجم‌‌تر و پیوندها را مستحکم‌تر نمود و مصداق «لازال یؤیدُ هذا الدین بالرجل الفاجر»تحقق پیدا کرد. اینان هر جا سخن گفتند خود را رسواتر کردند و هر چه مقاله نوشتند ملت را بیدارتر نمودند و هر چه شخصیت‌ها را ترور نمودند قدرت مقاومت را در صفوف فشرده ملت بالاتر بردند. اکنون دشمنان انقلاب با سوءقصد به شما که از سلاله رسول اکرم و خاندان حسین بن علی هستید و جرمی جز خدمت به اسلام و کشور اسلامی ندارید و سربازی فداکار در جبهه جنگ و معلمی آموزنده در محراب و خطیبی توانا در جمعه و جماعات و راهنمایی دلسوز در صحنه انقلاب می‌‌باشید، میزان تفکر سیاسی خود و طرفداری از خلق و مخالفت با ستمگران را به ثبت رساندند.<br \/><br \/>\nاینان با سوءقصد به شما عواطف میلیون‌ها انسان متعهد را در سراسر کشور بلکه جهان جریحه‌‌دار نمودند. اینان آنقدر از بینش سیاسی بی‌‌نصیبند که بی‌‌درنگ پس از سخنان شما در مجلس و جمعه و پیشگاه ملت به این جنایات دست زدند و به کسی سوءقصد کردند که آوای دعوت او به صلاح و سداد در گوش مسلمین جهان طنین‌‌انداز است.<br \/><br \/>\nاینان در این عمل غیرانسانی به جای برانگیختن و رعب، عزم میلیون‌ها مسلمان را مصمم‌‌تر و صفوف آنان را فشرده‌‌تر نمودند. آیا با این اعمال وحشیانه و جرائم ناشیانه وقت آن نرسیده است که جوانان عزیز فریب خورده از دام خیانت اینان رها شوند و پدران و مادران، جوانان عزیز خود را فدای امیال جنایتکاران نکنند و آنان را از شرکت در جنایات آنان برحذر دارند؟ آیا نمی‌دانند که دست‌‌زدن به این جنایات، جوانان آنان را به تباهی کشیده و جان آنان به دنبال خودخواهی مشتی تبهکار از دست می‌رود؟ما در پیشگاه خداوند متعال و ولی بر حق او حضرت بقیه‌‌الله‌ ـ ارواحنا فداه ـ افتخار می‌کنیم به سربازانی در جبهه و در پشت جبهه که شب‌ها را در محراب عبادت و روزها را در مجاهدت در راه حق تعالی به سر می‌‌برند.<br \/><br \/>\nمن به شما خامنه‌‌ای عزیز، تبریک می‌گویم که در جبهه‌های نبرد با لباس سربازی و در پشت جبهه با لباس روحانی به این ملت مظلوم خدمت نموده و از خداوند تعالی سلامت شما را برای ادامه خدمت به اسلام و مسلمین خواستارم.<\/p>\n<\/div>\n\n<p dir=\"rtl\">بیتی که آیت‌الله خامنه‌ای در پاسخ به پیام محبت آمیز امام رحمه‌الله خطاب به ایشان گفتند نشان از میزان ارادتشان به رهبر فقید انقلاب اسلامی ایران داشت:<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت             سر خُمِّ می سلامت شکند اگر سبویی<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\">آقا در مصاحبه‌ای خطاب به مردم فرمودند: «از امت مسلمان و قهرمان که این همه دارند فداکاری می‌کنند در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها، این همه دارند جان‌های عزیز و نفیسشان را در راه خدا می‌دهند، انتظار نداریم که در مقابل یک حوادث کوچکی از این قبیل اظهار نگرانی و احساس نگرانی کنند و ما را بیشتر از آن‌چه که شرمنده هستیم، شرمنده نکنند.»<\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2016-06-26 09:33:29","content_date_event":"2016-06-26 09:33:29","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2016-06-26 10:11:53","content_date_register":"2016-06-26 10:10:08","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15645,"eid":15645,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/184\/attach\/201606\/45181_1624117886_107_150.webp","300":".\/cache\/184\/attach\/201606\/45181_1624117886_214_300.webp","400":".\/cache\/184\/attach\/201606\/45181_1624117886_286_400.webp","600":".\/cache\/184\/attach\/201606\/45181_1624117886_429_600.webp","900":".\/cache\/184\/attach\/201606\/45181_1624117886_535_749.webp","1200":".\/cache\/184\/attach\/201606\/45181_1624117886_535_749.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":1624117886,"files":{"original":{"url":".\/file\/184\/attach\/201606\/45181_1624117886.jpg","width":535,"height":749,"size":0}}}]}]]