[[{"content_id":463289,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"آخرین وصیت امام علی (ع) چه بود؟","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"اصبغ بن نباته گوید: هنگامى که امیرمؤمنان علیه &rlm;السلام ضربتى بر فرق مبارکش فرود آمد که به شهادتش انجامید مردم بردر دارالاماره جمع شدند و خواستار کشتن ابن ملجم - لعنة الله - بودند.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nامام حسن علیه&rlm; السلام بیرون آمد و فرمود: اى مردم! پدرم به من وصیت کرده که کار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم. اگر پدرم از دنیا رفت تکلیف قاتل روشن است و اگر زنده ماند خودش در حق او تصمیم مى&rlm;گیرد. پس بازگردید خدایتان رحمت کند.\r\n\r\n\r\nمردم&nbsp;همه بازگشتند و من بازنگشتم. امام دوباره بیرون آمد و به من فرمود: اى اصبغ! آیا سخن مرا درباره پیام امیرمؤمنان نشنیدى؟ گفتم: چرا. ولى چون حال او را مشاهده کردم دوست داشتم به او بنگرم و حدیثى از او بشنوم، پس براى من اجازه بخواه خدایت رحمت کند. امام داخل شد و چیزى نگذشت که بیرون آمد و به من فرمود: داخل شو. من داخل شدم دیدم امیرمؤمنان علیه&rlm; السلام دستمال زردى به سر بسته که زردى چهره&rlm;اش بر زردى دستمال غلبه داشت و از شدت درد و کثرت سم پاهاى خود را یکى پس از دیگرى بلند مى&rlm;کرد و زمین مى&rlm;نهاد. آن گاه به من فرمود: اى اصبغ آیا پیام مرا از حسن نشنیدى؟ گفتم: چرا، اى امیرمؤمنان، ولى شما را در حالى دیدم که دوست داشتم به شما بنگرم و حدیثى از شما بشنوم. فرمود: بنشین که دیگر نپندارم که از این روز به بعد از من حدیثى بشنوى.\r\n\r\n\r\nبدان این اصبغ، که من به عیادت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفتم همانگونه که تو اکنون آمده &rlm;اى، به من فرمود: اى اباالحسن، برو مردم را جمع کن و بالاى منبر برو و یک پله پایین&rlm;تر از جاى من بایست و به مردم بگو: &laquo;هش دارید،هر که پدر و مادرش را ناخشنود کند لعنت&rlm; خدا بر او باد. هش دارید، هر که از صاحبان خود بگریزد لعنت&rlm; خدا بر او باد. هش دارید هر که مزد اجیر خود را ندهد لعنت&rlm; خدا بر او باد.&raquo;\r\n\r\n\r\nاى&nbsp;اصبغ، من به فرمان حبیبم رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم عمل کردم، مردى از آخر مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن، سه جمله گفتى، آن را براى ما شرح بده. من پاسخى ندادم تا به نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفتم و سخن آن مرد را بازگو کردم.\r\n\r\n\r\nاصبغ گفت: در اینجا امیرمؤمنان علیه &rlm;السلام دست مرا گرفت و فرمود: اى اصبغ، دست&rlm;خود را بگشا. دستم را گشودم. حضرت یکى از انگشتان دستم را گرفت و فرمود: اى اصبغ، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نیز همین گونه یکى از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود: هان، اى اباالحسن، من و تو پدران این امتیم هر که ما را ناخشنود کند لعنت&rlm; خدا بر او باد. هان که من و تو مولاى این امتیم هر که از اجرت ما بکاهد و مزد ما را ندهد لعنت&rlm; خدا بر او باد. آن گاه خود آمین گفت و من هم آمین گفتم.\r\n\r\n\r\nاصبغ گوید: سپس امام بیهوش شد،باز به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ آیا هنوز نشسته&rlm; اى؟ گفتم: آرى مولاى من. فرمود: آیا حدیث دیگرى بر تو بیفزایم؟\r\n\r\n\r\nگفتم: آرى خدایت از مزیدات خیر بیفزاید. فرمود: اى اصبغ! رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در یکى از کوچه &rlm;هاى مدینه مرا اندوهناک دید و آثار اندوه در چهره &rlm;ام نمایان بود. فرمود: اى اباالحسن! تو را اندوهناک مى &rlm;بینم؟ آیا تو را حدیثى نگویم که پس از آن هرگز&nbsp;اندوهناک نشوى؟\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nگفتم: آرى، فرمود: چون روز قیامت&rlm; شود خداوند منبرى بر پا دارد برتر از منابر پیامبران و شهیدان، سپس خداوند مرا امر کند که بر آن بالا روم، آن گاه تو را امر کند که تا یک پله پایین&rlm;تر ازمن بالا روى، سپس دو فرشته را امر کند که یک پله پایین&rlm;تر از تو بنشیند و چون بر منبر جاى گیریم احدى از گذشتگان و آیندگان نماند جز آنکه حاضر شود. آن گاه فرشته &rlm;اى که یک پله پایین&rlm;تر از تو نشسته ندا کند: اى گروه مردم; بدانید: هر که مرا مى&rlm; شناسد که مى &rlm;شناسد و هر که مرا نمى&rlm; شناسد خود را به او معرفى مى &rlm;کنم، من &laquo;رضوان&rlm;&raquo; دربان بهشتم، بدانید که خداوند به من و کرم و فضل و جلال خود مرا فرموده که کلیدهاى بهشت را به محمد بسپارم و محمد مرا فرموده که آنها را به على بن ابى &rlm;طالب بسپارم، پس گواه باشید که آنها را بدو سپرده &rlm;ام.\r\n\r\n\r\nسپس فرشته دیگر که یک پله پایین&rlm;تر از فرشته اولى نشسته بر مى&rlm; خیزد و به گونه&rlm; اى که همه اهل محشر بشنوند ندا کند: اى گروه مردم، هر که مرا مى&rlm; شناسد که مى &rlm;شناسد و هر که مرا نمى &rlm;شناسد خود را به او معرفى مى&rlm; کنم، من &laquo;مالک&rlm;&raquo; دربان دوزخم، بدانید که خداوند به من و فضل و کرم و جلال خود مرا امر فرموده که کلیدهاى دوزخ&nbsp;را به محمد بسپارم و محمد مرا امر فرموده که آنها را به على بن ابى &rlm;طالب بسپارم، پس گواه باشید که آنها را بدو سپردم. پس من کلیدهاى بهشت و دوزخ را مى&rlm; گیرم. آن گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به من فرمود: اى على، تو به دامان من مى &rlm;آویزى و خاندانت&rlm; به&nbsp;دامان تو و شیعیانت&rlm; به دامان خاندان تو مى &rlm;آویزند. من (از شادى) دست زدم و گفتم: اى رسول خدا، همه به بهشت مى رویم؟ فرمود: آرى به پروردگار کعبه سوگند.\r\n\r\n\r\nاصبغ گوید: من جز این دو حدیث از مولایم نشنیدم که حضرتش چشم از جهان پوشید درود خدا بر او باد.","content_html":"<h2>اصبغ بن نباته گوید: هنگامى که امیرمؤمنان علیه ‏السلام ضربتى بر فرق مبارکش فرود آمد که به شهادتش انجامید مردم بردر دارالاماره جمع شدند و خواستار کشتن ابن ملجم - لعنة الله - بودند.<\/h2>\n\n<p> <\/p>\n\n<p>امام حسن علیه‏ السلام بیرون آمد و فرمود: اى مردم! پدرم به من وصیت کرده که کار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم. اگر پدرم از دنیا رفت تکلیف قاتل روشن است و اگر زنده ماند خودش در حق او تصمیم مى‏گیرد. پس بازگردید خدایتان رحمت کند.<\/p>\n\n<p><br \/><a href=\"http:\/\/www.beytoote.com\/religious\/bozorgan-din\/will-imamali.html\" rel=\"nofollow\" target=\"_blank\">مردم <\/a>همه بازگشتند و من بازنگشتم. امام دوباره بیرون آمد و به من فرمود: اى اصبغ! آیا سخن مرا درباره پیام امیرمؤمنان نشنیدى؟ گفتم: چرا. ولى چون حال او را مشاهده کردم دوست داشتم به او بنگرم و حدیثى از او بشنوم، پس براى من اجازه بخواه خدایت رحمت کند. امام داخل شد و چیزى نگذشت که بیرون آمد و به من فرمود: داخل شو. من داخل شدم دیدم امیرمؤمنان علیه‏ السلام دستمال زردى به سر بسته که زردى چهره‏اش بر زردى دستمال غلبه داشت و از شدت درد و کثرت سم پاهاى خود را یکى پس از دیگرى بلند مى‏کرد و زمین مى‏نهاد. آن گاه به من فرمود: اى اصبغ آیا پیام مرا از حسن نشنیدى؟ گفتم: چرا، اى امیرمؤمنان، ولى شما را در حالى دیدم که دوست داشتم به شما بنگرم و حدیثى از شما بشنوم. فرمود: بنشین که دیگر نپندارم که از این روز به بعد از من حدیثى بشنوى.<\/p>\n\n<p><br \/>\nبدان این اصبغ، که من به عیادت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفتم همانگونه که تو اکنون آمده ‏اى، به من فرمود: اى اباالحسن، برو مردم را جمع کن و بالاى منبر برو و یک پله پایین‏تر از جاى من بایست و به مردم بگو: «هش دارید،هر که پدر و مادرش را ناخشنود کند لعنت‏ خدا بر او باد. هش دارید، هر که از صاحبان خود بگریزد لعنت‏ خدا بر او باد. هش دارید هر که مزد اجیر خود را ندهد لعنت‏ خدا بر او باد.»<\/p>\n\n<p><br \/>\nاى <a href=\"http:\/\/www.beytoote.com\/religious\/bozorgan-din\/will-imamali.html\" rel=\"nofollow\" target=\"_blank\">اصبغ<\/a>، من به فرمان حبیبم رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم عمل کردم، مردى از آخر مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن، سه جمله گفتى، آن را براى ما شرح بده. من پاسخى ندادم تا به نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفتم و سخن آن مرد را بازگو کردم.<\/p>\n\n<p><br \/>\nاصبغ گفت: در اینجا امیرمؤمنان علیه ‏السلام دست مرا گرفت و فرمود: اى اصبغ، دست‏خود را بگشا. دستم را گشودم. حضرت یکى از انگشتان دستم را گرفت و فرمود: اى اصبغ، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نیز همین گونه یکى از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود: هان، اى اباالحسن، من و تو پدران این امتیم هر که ما را ناخشنود کند لعنت‏ خدا بر او باد. هان که من و تو مولاى این امتیم هر که از اجرت ما بکاهد و مزد ما را ندهد لعنت‏ خدا بر او باد. آن گاه خود آمین گفت و من هم آمین گفتم.<\/p>\n\n<p><br \/>\nاصبغ گوید: سپس امام بیهوش شد،باز به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ آیا هنوز نشسته‏ اى؟ گفتم: آرى مولاى من. فرمود: آیا حدیث دیگرى بر تو بیفزایم؟<\/p>\n\n<p><br \/>\nگفتم: آرى خدایت از مزیدات خیر بیفزاید. فرمود: اى اصبغ! رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در یکى از کوچه ‏هاى مدینه مرا اندوهناک دید و آثار اندوه در چهره ‏ام نمایان بود. فرمود: اى اباالحسن! تو را اندوهناک مى ‏بینم؟ آیا تو را حدیثى نگویم که پس از آن هرگز اندوهناک نشوى؟<\/p>\n\n<p> <\/p>\n\n<p><a href=\"http:\/\/www.beytoote.com\/religious\/bozorgan-din\/will-imamali.html\" rel=\"nofollow\" target=\"_blank\">گفتم<\/a>: آرى، فرمود: چون روز قیامت‏ شود خداوند منبرى بر پا دارد برتر از منابر پیامبران و شهیدان، سپس خداوند مرا امر کند که بر آن بالا روم، آن گاه تو را امر کند که تا یک پله پایین‏تر ازمن بالا روى، سپس دو فرشته را امر کند که یک پله پایین‏تر از تو بنشیند و چون بر منبر جاى گیریم احدى از گذشتگان و آیندگان نماند جز آنکه حاضر شود. آن گاه فرشته ‏اى که یک پله پایین‏تر از تو نشسته ندا کند: اى گروه مردم; بدانید: هر که مرا مى‏ شناسد که مى ‏شناسد و هر که مرا نمى‏ شناسد خود را به او معرفى مى ‏کنم، من «رضوان‏» دربان بهشتم، بدانید که خداوند به من و کرم و فضل و جلال خود مرا فرموده که کلیدهاى بهشت را به محمد بسپارم و محمد مرا فرموده که آنها را به على بن ابى ‏طالب بسپارم، پس گواه باشید که آنها را بدو سپرده ‏ام.<\/p>\n\n<p><br \/>\nسپس فرشته دیگر که یک پله پایین‏تر از فرشته اولى نشسته بر مى‏ خیزد و به گونه‏ اى که همه اهل محشر بشنوند ندا کند: اى گروه مردم، هر که مرا مى‏ شناسد که مى ‏شناسد و هر که مرا نمى ‏شناسد خود را به او معرفى مى‏ کنم، من «مالک‏» دربان دوزخم، بدانید که خداوند به من و فضل و کرم و جلال خود مرا امر فرموده که کلیدهاى دوزخ را به محمد بسپارم و محمد مرا امر فرموده که آنها را به على بن ابى ‏طالب بسپارم، پس گواه باشید که آنها را بدو سپردم. پس من کلیدهاى بهشت و دوزخ را مى‏ گیرم. آن گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به من فرمود: اى على، تو به دامان من مى ‏آویزى و خاندانت‏ به دامان تو و شیعیانت‏ به دامان خاندان تو مى ‏آویزند. من (از شادى) دست زدم و گفتم: اى رسول خدا، همه به بهشت مى رویم؟ فرمود: آرى به پروردگار کعبه سوگند.<\/p>\n\n<p><br \/>\nاصبغ گوید: من جز این دو حدیث از مولایم نشنیدم که حضرتش چشم از جهان پوشید درود خدا بر او باد.<\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2017-09-12 11:02:12","content_date_event":"2017-09-12 11:02:12","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2017-09-12 11:12:57","content_date_register":"2017-09-12 11:03:17","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15356,"eid":15356,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/184\/attach\/201709\/92685_2829845508_150_113.webp","300":".\/cache\/184\/attach\/201709\/92685_2829845508_300_225.webp","400":".\/cache\/184\/attach\/201709\/92685_2829845508_320_240.webp","600":".\/cache\/184\/attach\/201709\/92685_2829845508_320_240.webp","900":".\/cache\/184\/attach\/201709\/92685_2829845508_320_240.webp","1200":".\/cache\/184\/attach\/201709\/92685_2829845508_320_240.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2829845508,"files":{"original":{"url":".\/file\/184\/attach\/201709\/92685_2829845508.jpg","width":320,"height":240,"size":0}}}]}]]