[[{"content_id":464796,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"قسمتی از کتاب داستانهای بحارالانوار","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"روزى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به مهمانى دعوت شده بود، مى رفتند، ناگاه با حسین روبه رو شدند که با کودکان در کوچه بازى مى کرد.\r\nحسین با دیدن پیغمبر صلى الله علیه و آله به سوى آن حضرت آمد.\r\nرسول گرامى دستهاى خود را گشود (بغل باز کرد) تا او را به آغوش &zwj; بگیرد.\r\nاما کودک جست و خیز مى کرد، این طرف آن طرف مى دوید، پیامبر مى خندید و او را مى خندانید تا این که حسین را گرفت .\r\nآنگاه یکى از دستهایش را زیر چانه و دست دیگرش را پشت گردن او گذارد و لبهایش را بر لبهاى حسین گذاشت و بوسید و فرمود:\r\nحسین از من است و من از حسینم ، خدایا! دوست بدار آن کسى را که حسین را دوست بدارد و حسین یکى از فرزندان فرزند (نوه ) من است . بحارالانوار جلد 43 صفحه 271.\r\n\r\n\r\nصبح عاشورا امام حسین علیه السلام دستور داد خیمه ها را زدند - یکى از خیمه ها را براى شستشو و نظافت تعیین گردید.\r\nبُریر با عبدالرحمان انصارى در کنار خیمه نظافت ایستاده بودند تا سیدالشهداء بیرون آید و آنها براى نظافت و استعمال نوره یکى پس از دیگرى وارد شوند.\r\nبریر در این موقعیت حساس با عبدالرحمن به شوخى پرداخت و کارى مى کرد که ایشان را بخنداند.\r\nعبدالرحمن گفت :\r\nاى بریر! مزاح مى کنى ! و مى خندى ؟ اکنون وقت مزاح و خنده نیست . بریر در پاسخ گفت :\r\nتمام خویشاوندانم مى دانند که من اهل مزاح و سخن باطل نبوده ام ، نه در جوانى و نه در پیرى .\r\nاما این شوخى و خنده را که اکنون مى کنم به خاطر مژده آن نعمتى (بهشت ) است که در پیش داریم و به آن خواهیم رسید.\r\nسوگند به خدا! که بین ما و هم آغوشى با حوریان بهشتى هیچ فاصله اى نیست جز این که یک حمله از طرف دشمن بشود و ما جان خویش را در یارى فرزند رسول خدا فدا کنیم چه قدر دوست دارم هر چه زودتر انجام گیرد. بحارالانوار جلد 45 صفحه 1\r\n\r\n\r\nیکى از کنیزان امام حسین علیه السلام خدمت حضرت رسید، سلام کرد و دسته گلى تقدیم آن حضرت نمود.\r\nحضرت هدیه آن کنیز را پذیرفت و در مقابل به او فرمود:\r\nتو را در راه خدا آزاد کردم .\r\nانس که ناظر این برخورد انسانى بود از آن حضرت با شگفتى پرسید:\r\nچگونه در مقابل یک دسته گل بى ارزش او را آزاد کردى ؟! - چون ارزش &zwj; مادى یک کنیز به صدها دینار طلا مى رسید. -\r\nحضرت با تبسمى حاکى از رضایت خاطر بود فرمود:\r\nخداوند اینگونه ما را ادب کرده ، چون در قرآن کریم مى فرماید:\r\nاذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها او ردوها\r\nاگر کسى به شما نیکى کرد او را نیکى و رفتار شایسته ترى پاسخ دهید.\r\nو من فکر کردم ، از هدیه این کنیز بهتر این است که در راه خدا آزادش &zwj; کنم . بحارالانوارجلد 44 صفحه 194.اگر واقعا هر کس خوبیهاى مردم را با نیکیها و رفتار خوب ترى پاسخ مى داد، همان طور که خاندان پیغمبر گرامى انجام داده اند، زندگى بهتر و جامعه ما جامعه اى اسلامى مى شد.\r\n\r\n\r\nکاروان امام حسین علیه السلام از منزلگاه قصر بنى مقاتل به سوى کربلا حرکت کرد مقدارى راه طى شد. امام حسین علیه السلام در حالى که سوار بر اسب بود اندکى به خواب رفت .\r\nسپس بیدار شد، دو یا سه بار فرمود:\r\nانا لله و انا الیه راجعون و الحمدلله رب العالمین\r\nفرزندش على بن حسین (على اکبر) روى به پدر نمود و عرض کرد: پدرجان ! سبب این استرجاع و حمد چه بود؟\r\nامام فرمود:\r\nسوارى در خواب بر من ظاهر شد و گفت :\r\nاهل این کاروان مى روند ولى مرگ ایشان را تعقیب مى کند.\r\nمن فهمیدم خبر مرگ به ما داده مى شود.\r\nعلى عرض کرد:\r\nپدر جان ! مگر ما بر حق نیستیم ؟\r\nامام حسین فرمود:\r\nپسرم ! سوگند به خداى که بازگشت بندگان به سوى او است ما بر حقیم . على عرض کرد: بنابراین باکى از مرگ نیست .\r\nامام فرمود:\r\nفرزندم ! خداوند بهترین پاداش را که از سوى پدر به فرزند مقرر فرموده ، به تو عنایت کند. بحارالانوار جلد 44 صفحه 379.\r\n\r\n\r\nروز عاشورا چون جنگ شدت گرفت و کار بر حسین علیه السلام بسیار سخت شد، بعضى از اصحاب آن حضرت دیدند برخى از یاران امام علیه السلام در اثر شدت جنگ و با مشاهده بدنهاى قطعه قطعه شده دوستانشان و فرا رسیدن وقت شهادت و جانبازى آنها، رنگ چهره شان دگرگون گشته است و لرزه بر اندام آنان افتاده و ترس دلهایشان فراگرفته است . اما خود سیدالشهدا و تعدادى از خواص یارانش برخلاف آنها هر چه فشار بیشتر، و مرحله شهادت نزدیکتر مى شود رنگ صورتشان درخشنده تر گشته و سکون و آرامش بیشتر مى یابند. بعضى از این شهامت فوق العاده تعجب کرده با امام حسین اشاره کرده ، به یکدیگر مى گفتند:\r\nبه حسین نگاه کنید که ابدا از مرگ و شهادت باکى ندارد.\r\nامام حسین علیه السلام متوجه گفتارشان شده ، فرمود:\r\nاى بزرگ زادگان قدرى آرام بگیرید! صبر و شکیبایى پیشه کنید! چون مرگ پلى است که شما را از گرفتاریها و سختیها عبور داده و به بهشت هاى پهناور و نعمتهاى جاودانى مى رساند.\r\nو اما براى دشمنانتان پلى است که از قصر به زندان مى رساند. و کدامیک از شما نخواهد از یک زندان به قصر مجلل منتقل گردد.\r\nپدرم از پیامبر صلى الله علیه و آله برایم نقل کرد، که مى فرمود:\r\nدنیا براى مؤ منان همانند زندان و براى کافران همانند بهشت است .\r\nو مرگ پلى است که مؤ منان را به بهشتشان ، و کافران را به جهنمشان مى رساند. آرى ، نه دروغ شنیده ایم و نه دروغ مى گویم . بحارالانوار جلد 6 صفحه 154 و جلد 44 صفحه 297.\r\n\r\n\r\nعده اى از مردم کوفه نقل مى کنند:\r\nما در کاروان زهیربن قین بودیم ، همزمان با بیرون آمدن امام حسین علیه السلام از مکه ، به سوى کوفه حرکت کردیم ، از ترس بنى امیه ، نمى خواستیم با کاروان حسین در یک منزل توقف کرده و با امام حسین ملاقات کنیم ، هر وقت کاروان امام حسین حرکت مى کرد ما مى ایستادیم و هنگامى که توقف مى کرد، ما حرکت مى کردیم .\r\nاز قضا در یکى از منزلگاه ها کاروان امام حسین توقف کرده بود، ما نیز ناچار در آنجا فرود آمدیم . در این میان نشسته بودیم و غذا مى خوردیم ناگهان فرستاده امام حسین وارد شد و سلام کرد و گفت :\r\nزهیر! امام حسین تو را مى خواهد.\r\nما همگى از این پیشآمد مبهوت شدیم و زهیر اندکى به فکر فرو رفت ، ناگاه همسرش به زهیر گفت :\r\nسبحان الله ! اى زهیر! در مقابل دعوت فرزند پیغمبر درنگ مى کنى ؟ چه مى شود که نزد او بروى و سخنانش را بشنوى و برگردى ؟\r\nزهیر پس از سخن شجاعانه همسرش تکانى خورد و برخاست و به خدمت امام حسین رفت ، چیزى نگذشت شاد و خندان برگشت ، به طورى که صورتش برافروخته شده بود. دستور داد خیمه او را برچینند و اسباب و وسایل او را به سوى کاروان امام حسین ببرند.\r\nسپس به همسرش گفت :\r\nتو را طلاق دادم و مى توانى نزد خویشان خود بروى ، زیرا من دوست ندارم به خاطر من صدمه ببینى و من تصمیم دارم فداى امام حسین شوم .\r\nسپس اموال او را به عموزاده اش سپرد تا به خویشان وى تحویل دهد. در این وقت آن بانو اشک ریزان زهیر را وداع کرد و گفت :\r\nخداوند به تو خیر عنایت کند و تمنا دارم مرا روز قیامت نزد جد حسین علیه السلام یاد کنى .\r\nآنگاه به همراهان گفت :\r\nهر کس مایل است همراه من بیاید وگرنه اینجا آخرین دیدار من با شما است . اما داستانى برایتان بگویم :\r\nبه جنگ رومیان که رفته بودیم ، در جنگ دریایى به خواست خدا، ما پیروز شدیم و غنائم بسیار به دست ما آمد. سلمان که با ما بود پرسید:\r\nآیا از این غنیمتها که خداوند نصیبتان کرد خوشنودید؟\r\nگفتیم : آرى ! البته که خوشنود هستیم .\r\nگفت :\r\nپس چقدر خوشحال خواهید بود هنگامى که سرور جوانان آل محمد - امام حسین - را درک کنید و در رکابش بجنگید؟ جهاد در رکاب او مایه سعادت دنیا و آخرت است .\r\nپس از آن با همه وداع کرد و در صف یاران حسین علیه السلام قرار گرفت . بحارالانوار جلد 44 صفحه 371 و 372.\r\n\r\n\r\nدر یکى از سالها هشام پسر عبدالملک (دهمین خلیفه عباسى ) در مراسم حج شرکت کرد و مشغول طواف خانه خدا گردید وقتى که خواست حجرالاسود را لمس کند، به واسطه ازدحام جمعیت نتوانست حجرالاسود را دست بمالد. در آنجا منبرى برایش گذاشتند، او بالاى منبر نشست مردم شام اطرافش را گرفتند.\r\nهشام مشغول تماشاى طواف کنندگان بود که ناگاه امام على بن الحسین (امام سجاد) آمد در حالى که لباس احرام به تن داشت و زیباترین و خوش اندام و خوشبوترین مردم بود و اثر سجده در پیشاپیش به روشنى دیده مى شد. امام با کمال آرامش به طواف پرداخت و در هاله اى از عظمت و شکوه ، به نزدیک حجرالاسود رسید.\r\nمردم خود به خود به احترام حضرت راه باز کردند. امام به آسانى حجرالاسود را استلام کرد - دست مالید - هشام از دیدن عظمت حضرت و احترام مردم به امام سجاد خیلى ناراحت شد.\r\nمردى از اهالى شام رو به هشام کرد و گفت :\r\nاین شخص کیست که چنین مورد احترام مردم است !؟\r\nهشام به خاطر این که مردم شام حضرت را نشناسند و به او علاقمند نشوند با این که امام را مى شناخت ، گفت :\r\nاو را نمى شناسم .\r\nفرزدق شاعر آزاده ، آنجا حضور داشت . بدون پروا گفت :\r\nاما من او را به خوبى مى شناسم .\r\nمرد شامى گفت :\r\nاى ابوفراس این شخص کیست ؟\r\nفرزدق با کمال شهامت درباره شناساندن امام سجاد علیه السلام قصیده زیبایى سرود که مضمون چند بیت آن چنین است :\r\nاین مرد کسى است که سرزمین مکه جاى پاى او را مى شناسند.\r\nخانه کعبه ، بیرون و درون حرم نیز او را مى شناسند.\r\nاین فرزند بهترین بندگان خدا است .\r\nاین انسان پرهیزکار و پاک و پاکیزه ، نشانه خداوند در روى زمین است .\r\nاین شخص کسى است که پیغمبر برگزیده (محمد) پدر اوست که خداوند همواره بر او درود مى فرستد.\r\nاگر ((رکن )) مى دانست چه کسى به بوسیدن او آمده است .\r\nبى درنگ خود را به زمین مى انداخت تا خاک پاى او را ببوسد\r\nنام این آقا ((على )) است و رسول خدا پدرش مى باشد که نور هدایتش &zwj; امتها را از گمراهى نجات داد.\r\nاین کسى است که عمویش جعفر طیار است و عموى دیگرش حمزه شهید، همان شیرمردى که به دوستى او قسم مى خورند.\r\nاین فرزند بانوى بانوان فاطمه است .\r\nو فرزند جانشین پیغمبر، همان کس که در شمشیر او براى کفار عذاب نهفته است .\r\nپرسش شما از این شخص کیست ؟ هرگز به او ضرر نمى زند.\r\nزیرا که همه از عرب و عجم او را مى شناسند.( این قصیده زیبا بیش از چهل بند است که تمامى آن در بحار 46 موجود است . به خاطر رعایت اختصار چند بیت در اینجا آوردیم .)\r\nهشام از اشعار فرزدق ، چنان خشمگین شد که گفت : چرا چنین اشعارى درباره ما نگفتى ؟\r\nفرزدق در جواب گفت :\r\nتو نیز جدى مانند جد او و پدرى مثل پدر او و مادرى چون مادر وى داشته باش تا درباره تو چنین قصیده اى بگویم .\r\nبه دنبال آن دستور داد حقوق او را قطع کردند.\r\nو نیز فرمان داد، فرزدق را به غسفان - محلى است بین مکه و مدینه - تبعید کرده و در آنجا زندانى کنند.\r\nامام سجاد علیه السلام از این جریان باخبر شد، دوازده هزار درهم برایش &zwj; فرستاد و فرمود:\r\nما را معذور بدار اگر بیش از این امکان داشتم بیشتر مى فرستادم .\r\nفرزدق نپذیرفت و پیغام داد:\r\nاى فرزند رسول خدا! من این قصیده را به خاطر خشم و ناراحتیم که براى خدا بود، سرودم .\r\nهرگز در مقابل آن چیزى نمى پذیرم و مبلغ را محضر امام فرستاد.\r\nامام سجاد علیه السلام مبلغ را دومین بار فرستاد و فرمود:\r\nتو را به حقى که من در گردن تو دارم این مبلغ را بپذیر! خداوند از نیت قلبى و ارادت باطنى تو نسبت به خانواده ما آگاه است . آنگاه فرزدق قبول کرد. بحارالانوار جلد 46 صفحه 125.\r\n\r\n\r\nابوبصیر مى گوید:\r\nدر محضر امام محمد باقر وارد مسجد شدم ، مردم در رفت و آمد بودند. حضرت به من فرمود:\r\nاز مردم بپرس مرا مى بینند؟\r\nمن به هرکس که رسیدم پرسیدم :\r\nامام باقر را دیده اى ؟\r\nمى گفت :\r\nنه ! با اینکه همانجا ایستاده بود.\r\nدر این وقت ابو هارون مکفوف (نابینا) وارد شد.\r\nامام علیه السلام فرمود:\r\nاکنون از ابو هارون بپرس که مرا مى بیند یا نه ؟\r\nمن از او پرسیدم :\r\nامام باقر را دیده اى ؟\r\nپاسخ داد: آرى !\r\nآنگاه به حضرت اشاره کرد و گفت :\r\nمگر نمى بینى امام اینجا ایستاده است .\r\nپرسیدم :\r\nاز کجا فهمیدى ؟ (تو که نابینا هستى .)\r\nپاسخ داد:\r\nچگونه ندانم با اینکه امام نورى درخشان است . بحارالانوار جلد 46 صفحه 243.آرى حقیقت را با چشم دیگرى باید دید.\r\n\r\n\r\nابو عتیبه مى گوید:\r\nدر محضر امام باقر علیه السلام بودم جوانى وارد شد.\r\nعرض کرد:\r\nمن اهل شام هستم دوستار شما بوده و از دشمنانتان بیزارم ولى پدرم دوستان بنى امیه بود و جز من اولادى نداشت .\r\nاو مایل نبود اموالش به من برسد، بدین جهت همه را در جایى مخفى کرد. پس از فوت او هر چه جستجو کردم ، مالش را پیدا نکردم .\r\nحضرت فرمود:\r\nدوست دارى او را ببینى و محل پولها را از خودش بپرسى ؟\r\nعرض کردم :\r\nبلى ! به خدا سوگند! شدیدا فقیر و نیازمندم .\r\nامام علیه السلام نامه اى را نوشت و مهر کرد آنگاه فرمود:\r\nامشب با این نامه به قبرستان بقیع مى روى ، وسط قبرستان که رسیدى صدا مى زنى یا ((درجان !)) یا ((درجان !))\r\nشخصى نزد تو خواهد آمد، نامه را به ایشان بده و بگو من از طرف امام محمد باقر علیه السلام آمده ام . او پدرت را مى آورد سپس هر چه خواستى از پدرت بپرس !\r\nآن مرد نامه را گرفت و شبانه به قبرستان بقیع رفت و دستورات حضرت را انجام داد.\r\nابو عتیبه مى گوید:\r\nمن اول صبح خدمت امام محمد باقر رسیدم تا ببینم آن مرد شب گذشته چه کرده است .\r\nدیدم او در خانه ایستاده و منتظر اجازه ورود است . اجازه دادند من هم با ایشان وارد شدم .\r\nبه امام علیه السلام عرض کرد:\r\nدیشب رفتم هر چه فرموده بودید انجام دادم ، درجان را صدا زدم وى آمد به من گفت :\r\nهمین جا باش تا پدرت را بیاورم .\r\nناگاه مرد سیاه چهره اى را آورد، آتش سوزنده و دود جهنم و عذاب و قهر الهى قیافه اش را دگرگون ساخته بود.\r\nدرجان گفت :\r\nاین مرد پدر تو است .\r\nاز او پرسیدم :\r\nتو پدر من هستى ؟\r\nپاسخ داد: آرى !\r\nگفتم :\r\nچرا قیافه ات این چنین تغییر یافته ؟\r\nجواب داد:\r\nفرزندم من دوستدار بنى امیه بودم و آنان را بهتر از اهل بیت مى دانستم به این جهت خداوند مرا عذاب کرد و به چنین روزگار سیاهى گرفتار شدم و چون تو از پیروان اهل بیت پیغمبر بودى ، از تو بدم مى آمد، لذا ثروتم را از تو پنهان کردم . اما امروز از این عقیده پشیمانم .\r\nپسرم ! به باغى که داشتم برو و زیر درخت زیتون را بکن پولها را درآور که مجموعا صدهزار درهم است . پنجاه هزار دهم آن را به امام محمد باقر تقدیم کن و پنجاه هزار درهم دیگر آن را خودت خرج کن. بحارالانوار جلد 47 صفحه 245.\r\n\r\n\r\nامام علیه السلام غلامى به نام مصادف داشت هزار دینار به او داد براى تجارت به کشور مصر برود.\r\nغلام با آن پول کالاى خرید و با بازرگانان دیگر که از همان کالا خریده بودند به سوى مصر حرکت کردند، همین که نزدیک مصر رسیدند با کاروانى که از مصر باز مى گشتند، رو به رو شدند و از آنان وضعیت کالاى خود را که نیازمندیهاى عمومى بود - از لحاظ بازار مصر- پرسیدند.\r\nدر پاسخ گفتند:\r\nکالاى شما در مصر کمیاب است و بازار خوبى دارد.\r\nغلام و همراهانش از کمبود متاعشان در مصر و نیز نیاز مردم به آن ، آگاه گشتند. و با یکدیگر هم قسم شدند و پیمان بستند، که متاع را با سودى کمتر از صد در صد نفروشند.\r\nوقتى که وارد مصر شدند، مطابق پیمان خود بازار سیاه به وجود آوردند و کالا را به دو برابر قیمتى که خریده بودند، فروختند.\r\nغلام با هزار دینار سود خالص به مدینه بازگشت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار داشت به امام صادق علیه السلام تسیلم نمود و عرض کرد:\r\nفدایت شوم ! یکى از کیسه ها اصل سرمایه است که شما به من دادید و دیگرى سود خالص تجارت است .\r\nامام فرمود: این سود زیادى است ، بگو ببینم چگونه این را بدست آوردى ؟\r\nمصادف گفت : قضیه از این قرار است که در نزدیک مصر آگاه شدیم که کالاى ما در آنجا کمیاب است ، هم قسم شدیم و پیمان بستیم که به کمتر از صد در صد سود خالص نفروشیم و همین کار را کردیم .\r\nامام گفت : سبحان الله ! شما با ایجاد بازار سیاه به زیان گروهى از مسلمانان هم قسم مى شوید که کالایتان را به سودى کمتر از صد در صد خالص &zwj; نفروشید؟\r\nنه ! من همچو تجارت و سودى را نمى خواهم .\r\nآنگاه یکى از دو کیسه را برداشت و فرمود:\r\nاین اصل سرمایه من و دیگرى را نپذیرفت ، فرمود: این سود - که با بى انصافى بدست آمده - نیازى به آن ندارم .\r\nسپس فرمود: اى مصادف ! با شمشیر جنگیدن ، از کسب حلال آسان تر است ، به دست آوردن مال از راه حلال بسیار سخت و دشوار است . بحارالانوارجلد 47 صفحه 59.\r\n\r\n\r\nابوبصیر مى گوید:\r\nپس از وفات امام صادق علیه السلام من به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حمیده ) تسلیت بگویم ، وقتى آن بانو مرا دید گریست من هم گریه کردم .\r\nسپس گفت :\r\nاى ابوبصیر! اگر در لحظات آخر عمر امام در کنارش بودى قضیه عجیبى را مشاهده مى کردى .\r\nگفتم :\r\nچه قضیه اى ؟\r\nگفت :\r\nدقایق آخر عمر امام بود که ناگهان چشمان مبارکش را باز کرد و فرمود:\r\nهمین الان تمام خویشان و نزدیکان مرا حاضر کنید! ما همه را جمع کردیم ، به طور که کسى از خویشان و نزدیکان امام باقى نماند.\r\nحضرت نگاهى به آنان کرد و فرمود:\r\nکسانى که نماز را سبک مى شمارند هرگز شفاعت ما به آنان نخواهد رسید ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة . بحارالانوارجلد 6 صفحه 154 و جلد 44 صفحه 297.\r\n\r\n\r\nامام صادق علیه السلام مى فرماید:\r\nاگر شرابخوار به خواستگارى آمد نباید او را پذیرفت ، چون صلاحیت ازدواج ندارد، سخنانش را نباید تصدیق نمود، هرگاه براى کسى واسطه شود نباید او را قبول نمود. و نمى توان به او اعتماد کرد، هر کس به شرابخوار امانتى بسپارد چنانچه از بین برود، خداوند به صاحب امانت پاداشى نمى دهد و امانت از دست رفته او را جبران نمى کند.\r\nسپس فرمود: مایل بودم شخصى را سرمایه بدهم براى تجارت به کشور یمن برود، خدمت پدرم حضرت امام باقر علیه السلام رسیدم و عرض &zwj; کردم :\r\nمى خواهم به فلانى براى تجارت سرمایه بدهم ، نظر شما چیست ؟ صلاح است یا نه ؟\r\nفرمود:\r\nمگر نمى دانى او شراب مى خورد؟\r\nگفتم :\r\nاز بعضى از مؤ منین شنیده ام مى گویند او شراب مى خورد.\r\nفرمود: سخنان آنان را تصدیق کن ! چون خداوند درباره پیامبر مى فرماید: پیغمبر به خدا ایمان دارد و مؤ منین را تصدیق مى نماید، بنابراین شما باید مؤ منین را تصدیق کنى .\r\nآنگاه فرمود:\r\nاگر سرمایه را در اختیار او بگذارى ، سرمایه نابود شود و از بین برود خدا تو را نه اجر مى دهد و نه امانتت را جبران مى کند.\r\nگفتم :\r\nبراى چه ؟\r\nفرمود: خداوند مى فرماید:\r\nلا تؤ توا السفهاء اموالکم التى جعل الله لکم قیاما (سوره نساء: آیه 5.)\r\nاموالى را که خداوند آن را مایه زندگیتان قرار داده به نادانان ندهید.\r\nآیا نادانتر از شرابخوار وجود دارد؟\r\nپس از آن فرمود:\r\nبنده تا شراب نخورده همیشه در پناه خدا است و در سایه لطف او اسرارش &zwj; پرده پوش مى شود.\r\nهنگامى که شراب خورد سرش را فاش مى کند و او را در پناه خود نگه نمى دارد.\r\nدر این صورت گوش ، چشم ، دست و پاى چنین شخص ، هر کدام شیطان است او را به سوى هر زشتى مى برد و از هر خوبى باز مى دارد. بحارالانوار جلد 103 صفحه 84.\r\n\r\n\r\nعبدالعزیز قراطیسى مى گوید:\r\nامام صادق علیه السلام به من فرمود:\r\nاى عبدالعزیز! ایمان ده درجه دارد، مانند نردبان که ده پله دارد و همانند نردبان باید پله پله از آن بالا رفت .\r\nکسى که در درجه دوم است ، نباید از کسى که در درجه اول مى باشد، انتقاد کند و بگوید: تو ایمان ندارى .\r\nو آدمى که در درجه اول ایمان است ، باید به روش خود ادامه دهد تا برسد به آن کس که در درجه دهم است .\r\nاى عبدالعزیز! کسى که ایمانش در مرتبه پایین تر از توست او را بى ایمان ندان ! تا کسى که ایمانش بالاتر از توست ، تو را بى ایمان نداند.\r\nوقتى که دیدى کسى پایین تر از توست او را با مهر و محبت به درجه خود برسان و چیزى را که تاب و تحمل آن را ندارد، بر او تحمیل مکن ! تا او را بشکنى و این کار خوب نیست . زیرا هر کس دل مؤ منى را بشکند بر او واجب است شکستگى دل او را جبران کند.\r\nآنگاه فرمود:\r\nمقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان (که بالاترین درجات ایمان است ) قرار داشت. بحارالانوار جلد 22 صفحه 250.\r\n\r\n\r\nمنصور دوانیقى (خلیفه عباسى ) به امام صادق علیه السلام نوشت : چرا مانند دیگران نزد ما نمى آیى و با ما نمى نشینى ؟\r\nامام علیه السلام در پاسخ نوشت :\r\nما از دنیا چیزى نداریم که براى آن از تو بترسیم و تو نیز از فضایل و امور آخرت چیزى ندارى که به خاطر آن به تو امیدوار باشیم ، نه تو در نعمتى هستى که بیایم به تو تبریک بگویم و نه خود را در بلا و مصیبت مى بینى که بیایم به تو تسلیت دهم . پس چرا نزد تو بیایم ؟!\r\nمنصور نوشت :\r\nبیایید ما را نصیحت کنید!\r\nامام علیه السلام جواب داد:\r\nهر کس اهل دنیا باشد تو را نصیحت نمى کند و هر کس اهل آخرت باشد نزد تو نخواهد آمد. بحارالانوار جلد 47 صفحه 184.","content_html":"<p dir=\"rtl\"><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">روزى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به مهمانى دعوت شده بود، مى رفتند، ناگاه با حسین روبه رو شدند که با کودکان در کوچه بازى مى کرد.<br \/>\nحسین با دیدن پیغمبر صلى الله علیه و آله به سوى آن حضرت آمد.<br \/>\nرسول گرامى دستهاى خود را گشود (بغل باز کرد) تا او را به آغوش ‍ بگیرد.<br \/>\nاما کودک جست و خیز مى کرد، این طرف آن طرف مى دوید، پیامبر مى خندید و او را مى خندانید تا این که حسین را گرفت .<br \/>\nآنگاه یکى از دستهایش را زیر چانه و دست دیگرش را پشت گردن او گذارد و لبهایش را بر لبهاى حسین گذاشت و بوسید و فرمود:<br \/>\nحسین از من است و من از حسینم ، خدایا! دوست بدار آن کسى را که حسین را دوست بدارد و حسین یکى از فرزندان فرزند (نوه ) من است . بحارالانوار جلد 43 صفحه 271.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">صبح عاشورا امام حسین علیه السلام دستور داد خیمه ها را زدند - یکى از خیمه ها را براى شستشو و نظافت تعیین گردید.<br \/>\nبُریر با عبدالرحمان انصارى در کنار خیمه نظافت ایستاده بودند تا سیدالشهداء بیرون آید و آنها براى نظافت و استعمال نوره یکى پس از دیگرى وارد شوند.<br \/>\nبریر در این موقعیت حساس با عبدالرحمن به شوخى پرداخت و کارى مى کرد که ایشان را بخنداند.<br \/>\nعبدالرحمن گفت :<br \/>\nاى بریر! مزاح مى کنى ! و مى خندى ؟ اکنون وقت مزاح و خنده نیست . بریر در پاسخ گفت :<br \/>\nتمام خویشاوندانم مى دانند که من اهل مزاح و سخن باطل نبوده ام ، نه در جوانى و نه در پیرى .<br \/>\nاما این شوخى و خنده را که اکنون مى کنم به خاطر مژده آن نعمتى (بهشت ) است که در پیش داریم و به آن خواهیم رسید.<br \/>\nسوگند به خدا! که بین ما و هم آغوشى با حوریان بهشتى هیچ فاصله اى نیست جز این که یک حمله از طرف دشمن بشود و ما جان خویش را در یارى فرزند رسول خدا فدا کنیم چه قدر دوست دارم هر چه زودتر انجام گیرد. بحارالانوار جلد 45 صفحه 1<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">یکى از کنیزان امام حسین علیه السلام خدمت حضرت رسید، سلام کرد و دسته گلى تقدیم آن حضرت نمود.<br \/>\nحضرت هدیه آن کنیز را پذیرفت و در مقابل به او فرمود:<br \/>\nتو را در راه خدا آزاد کردم .<br \/>\nانس که ناظر این برخورد انسانى بود از آن حضرت با شگفتى پرسید:<br \/>\nچگونه در مقابل یک دسته گل بى ارزش او را آزاد کردى ؟! - چون ارزش ‍ مادى یک کنیز به صدها دینار طلا مى رسید. -<br \/>\nحضرت با تبسمى حاکى از رضایت خاطر بود فرمود:<br \/>\nخداوند اینگونه ما را ادب کرده ، چون در قرآن کریم مى فرماید:<br \/>\nاذا حییتم بتحیه فحیوا باحسن منها او ردوها<br \/>\nاگر کسى به شما نیکى کرد او را نیکى و رفتار شایسته ترى پاسخ دهید.<br \/>\nو من فکر کردم ، از هدیه این کنیز بهتر این است که در راه خدا آزادش ‍ کنم . بحارالانوارجلد 44 صفحه 194.اگر واقعا هر کس خوبیهاى مردم را با نیکیها و رفتار خوب ترى پاسخ مى داد، همان طور که خاندان پیغمبر گرامى انجام داده اند، زندگى بهتر و جامعه ما جامعه اى اسلامى مى شد.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">کاروان امام حسین علیه السلام از منزلگاه قصر بنى مقاتل به سوى کربلا حرکت کرد مقدارى راه طى شد. امام حسین علیه السلام در حالى که سوار بر اسب بود اندکى به خواب رفت .<br \/>\nسپس بیدار شد، دو یا سه بار فرمود:<br \/>\nانا لله و انا الیه راجعون و الحمدلله رب العالمین<br \/>\nفرزندش على بن حسین (على اکبر) روى به پدر نمود و عرض کرد: پدرجان ! سبب این استرجاع و حمد چه بود؟<br \/>\nامام فرمود:<br \/>\nسوارى در خواب بر من ظاهر شد و گفت :<br \/>\nاهل این کاروان مى روند ولى مرگ ایشان را تعقیب مى کند.<br \/>\nمن فهمیدم خبر مرگ به ما داده مى شود.<br \/>\nعلى عرض کرد:<br \/>\nپدر جان ! مگر ما بر حق نیستیم ؟<br \/>\nامام حسین فرمود:<br \/>\nپسرم ! سوگند به خداى که بازگشت بندگان به سوى او است ما بر حقیم . على عرض کرد: بنابراین باکى از مرگ نیست .<br \/>\nامام فرمود:<br \/>\nفرزندم ! خداوند بهترین پاداش را که از سوى پدر به فرزند مقرر فرموده ، به تو عنایت کند. بحارالانوار جلد 44 صفحه 379.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">روز عاشورا چون جنگ شدت گرفت و کار بر حسین علیه السلام بسیار سخت شد، بعضى از اصحاب آن حضرت دیدند برخى از یاران امام علیه السلام در اثر شدت جنگ و با مشاهده بدنهاى قطعه قطعه شده دوستانشان و فرا رسیدن وقت شهادت و جانبازى آنها، رنگ چهره شان دگرگون گشته است و لرزه بر اندام آنان افتاده و ترس دلهایشان فراگرفته است . اما خود سیدالشهدا و تعدادى از خواص یارانش برخلاف آنها هر چه فشار بیشتر، و مرحله شهادت نزدیکتر مى شود رنگ صورتشان درخشنده تر گشته و سکون و آرامش بیشتر مى یابند. بعضى از این شهامت فوق العاده تعجب کرده با امام حسین اشاره کرده ، به یکدیگر مى گفتند:<br \/>\nبه حسین نگاه کنید که ابدا از مرگ و شهادت باکى ندارد.<br \/>\nامام حسین علیه السلام متوجه گفتارشان شده ، فرمود:<br \/>\nاى بزرگ زادگان قدرى آرام بگیرید! صبر و شکیبایى پیشه کنید! چون مرگ پلى است که شما را از گرفتاریها و سختیها عبور داده و به بهشت هاى پهناور و نعمتهاى جاودانى مى رساند.<br \/>\nو اما براى دشمنانتان پلى است که از قصر به زندان مى رساند. و کدامیک از شما نخواهد از یک زندان به قصر مجلل منتقل گردد.<br \/>\nپدرم از پیامبر صلى الله علیه و آله برایم نقل کرد، که مى فرمود:<br \/>\nدنیا براى مؤ منان همانند زندان و براى کافران همانند بهشت است .<br \/>\nو مرگ پلى است که مؤ منان را به بهشتشان ، و کافران را به جهنمشان مى رساند. آرى ، نه دروغ شنیده ایم و نه دروغ مى گویم . بحارالانوار جلد 6 صفحه 154 و جلد 44 صفحه 297.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">عده اى از مردم کوفه نقل مى کنند:<br \/>\nما در کاروان زهیربن قین بودیم ، همزمان با بیرون آمدن امام حسین علیه السلام از مکه ، به سوى کوفه حرکت کردیم ، از ترس بنى امیه ، نمى خواستیم با کاروان حسین در یک منزل توقف کرده و با امام حسین ملاقات کنیم ، هر وقت کاروان امام حسین حرکت مى کرد ما مى ایستادیم و هنگامى که توقف مى کرد، ما حرکت مى کردیم .<br \/>\nاز قضا در یکى از منزلگاه ها کاروان امام حسین توقف کرده بود، ما نیز ناچار در آنجا فرود آمدیم . در این میان نشسته بودیم و غذا مى خوردیم ناگهان فرستاده امام حسین وارد شد و سلام کرد و گفت :<br \/>\nزهیر! امام حسین تو را مى خواهد.<br \/>\nما همگى از این پیشآمد مبهوت شدیم و زهیر اندکى به فکر فرو رفت ، ناگاه همسرش به زهیر گفت :<br \/>\nسبحان الله ! اى زهیر! در مقابل دعوت فرزند پیغمبر درنگ مى کنى ؟ چه مى شود که نزد او بروى و سخنانش را بشنوى و برگردى ؟<br \/>\nزهیر پس از سخن شجاعانه همسرش تکانى خورد و برخاست و به خدمت امام حسین رفت ، چیزى نگذشت شاد و خندان برگشت ، به طورى که صورتش برافروخته شده بود. دستور داد خیمه او را برچینند و اسباب و وسایل او را به سوى کاروان امام حسین ببرند.<br \/>\nسپس به همسرش گفت :<br \/>\nتو را طلاق دادم و مى توانى نزد خویشان خود بروى ، زیرا من دوست ندارم به خاطر من صدمه ببینى و من تصمیم دارم فداى امام حسین شوم .<br \/>\nسپس اموال او را به عموزاده اش سپرد تا به خویشان وى تحویل دهد. در این وقت آن بانو اشک ریزان زهیر را وداع کرد و گفت :<br \/>\nخداوند به تو خیر عنایت کند و تمنا دارم مرا روز قیامت نزد جد حسین علیه السلام یاد کنى .<br \/>\nآنگاه به همراهان گفت :<br \/>\nهر کس مایل است همراه من بیاید وگرنه اینجا آخرین دیدار من با شما است . اما داستانى برایتان بگویم :<br \/>\nبه جنگ رومیان که رفته بودیم ، در جنگ دریایى به خواست خدا، ما پیروز شدیم و غنائم بسیار به دست ما آمد. سلمان که با ما بود پرسید:<br \/>\nآیا از این غنیمتها که خداوند نصیبتان کرد خوشنودید؟<br \/>\nگفتیم : آرى ! البته که خوشنود هستیم .<br \/>\nگفت :<br \/>\nپس چقدر خوشحال خواهید بود هنگامى که سرور جوانان آل محمد - امام حسین - را درک کنید و در رکابش بجنگید؟ جهاد در رکاب او مایه سعادت دنیا و آخرت است .<br \/>\nپس از آن با همه وداع کرد و در صف یاران حسین علیه السلام قرار گرفت . بحارالانوار جلد 44 صفحه 371 و 372.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">در یکى از سالها هشام پسر عبدالملک (دهمین خلیفه عباسى ) در مراسم حج شرکت کرد و مشغول طواف خانه خدا گردید وقتى که خواست حجرالاسود را لمس کند، به واسطه ازدحام جمعیت نتوانست حجرالاسود را دست بمالد. در آنجا منبرى برایش گذاشتند، او بالاى منبر نشست مردم شام اطرافش را گرفتند.<br \/>\nهشام مشغول تماشاى طواف کنندگان بود که ناگاه امام على بن الحسین (امام سجاد) آمد در حالى که لباس احرام به تن داشت و زیباترین و خوش اندام و خوشبوترین مردم بود و اثر سجده در پیشاپیش به روشنى دیده مى شد. امام با کمال آرامش به طواف پرداخت و در هاله اى از عظمت و شکوه ، به نزدیک حجرالاسود رسید.<br \/>\nمردم خود به خود به احترام حضرت راه باز کردند. امام به آسانى حجرالاسود را استلام کرد - دست مالید - هشام از دیدن عظمت حضرت و احترام مردم به امام سجاد خیلى ناراحت شد.<br \/>\nمردى از اهالى شام رو به هشام کرد و گفت :<br \/>\nاین شخص کیست که چنین مورد احترام مردم است !؟<br \/>\nهشام به خاطر این که مردم شام حضرت را نشناسند و به او علاقمند نشوند با این که امام را مى شناخت ، گفت :<br \/>\nاو را نمى شناسم .<br \/>\nفرزدق شاعر آزاده ، آنجا حضور داشت . بدون پروا گفت :<br \/>\nاما من او را به خوبى مى شناسم .<br \/>\nمرد شامى گفت :<br \/>\nاى ابوفراس این شخص کیست ؟<br \/>\nفرزدق با کمال شهامت درباره شناساندن امام سجاد علیه السلام قصیده زیبایى سرود که مضمون چند بیت آن چنین است :<br \/>\nاین مرد کسى است که سرزمین مکه جاى پاى او را مى شناسند.<br \/>\nخانه کعبه ، بیرون و درون حرم نیز او را مى شناسند.<br \/>\nاین فرزند بهترین بندگان خدا است .<br \/>\nاین انسان پرهیزکار و پاک و پاکیزه ، نشانه خداوند در روى زمین است .<br \/>\nاین شخص کسى است که پیغمبر برگزیده (محمد) پدر اوست که خداوند همواره بر او درود مى فرستد.<br \/>\nاگر ((رکن )) مى دانست چه کسى به بوسیدن او آمده است .<br \/>\nبى درنگ خود را به زمین مى انداخت تا خاک پاى او را ببوسد<br \/>\nنام این آقا ((على )) است و رسول خدا پدرش مى باشد که نور هدایتش ‍ امتها را از گمراهى نجات داد.<br \/>\nاین کسى است که عمویش جعفر طیار است و عموى دیگرش حمزه شهید، همان شیرمردى که به دوستى او قسم مى خورند.<br \/>\nاین فرزند بانوى بانوان فاطمه است .<br \/>\nو فرزند جانشین پیغمبر، همان کس که در شمشیر او براى کفار عذاب نهفته است .<br \/>\nپرسش شما از این شخص کیست ؟ هرگز به او ضرر نمى زند.<br \/>\nزیرا که همه از عرب و عجم او را مى شناسند.( این قصیده زیبا بیش از چهل بند است که تمامى آن در بحار 46 موجود است . به خاطر رعایت اختصار چند بیت در اینجا آوردیم .)<br \/>\nهشام از اشعار فرزدق ، چنان خشمگین شد که گفت : چرا چنین اشعارى درباره ما نگفتى ؟<br \/>\nفرزدق در جواب گفت :<br \/>\nتو نیز جدى مانند جد او و پدرى مثل پدر او و مادرى چون مادر وى داشته باش تا درباره تو چنین قصیده اى بگویم .<br \/>\nبه دنبال آن دستور داد حقوق او را قطع کردند.<br \/>\nو نیز فرمان داد، فرزدق را به غسفان - محلى است بین مکه و مدینه - تبعید کرده و در آنجا زندانى کنند.<br \/>\nامام سجاد علیه السلام از این جریان باخبر شد، دوازده هزار درهم برایش ‍ فرستاد و فرمود:<br \/>\nما را معذور بدار اگر بیش از این امکان داشتم بیشتر مى فرستادم .<br \/>\nفرزدق نپذیرفت و پیغام داد:<br \/>\nاى فرزند رسول خدا! من این قصیده را به خاطر خشم و ناراحتیم که براى خدا بود، سرودم .<br \/>\nهرگز در مقابل آن چیزى نمى پذیرم و مبلغ را محضر امام فرستاد.<br \/>\nامام سجاد علیه السلام مبلغ را دومین بار فرستاد و فرمود:<br \/>\nتو را به حقى که من در گردن تو دارم این مبلغ را بپذیر! خداوند از نیت قلبى و ارادت باطنى تو نسبت به خانواده ما آگاه است . آنگاه فرزدق قبول کرد. بحارالانوار جلد 46 صفحه 125.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">ابوبصیر مى گوید:<br \/>\nدر محضر امام محمد باقر وارد مسجد شدم ، مردم در رفت و آمد بودند. حضرت به من فرمود:<br \/>\nاز مردم بپرس مرا مى بینند؟<br \/>\nمن به هرکس که رسیدم پرسیدم :<br \/>\nامام باقر را دیده اى ؟<br \/>\nمى گفت :<br \/>\nنه ! با اینکه همانجا ایستاده بود.<br \/>\nدر این وقت ابو هارون مکفوف (نابینا) وارد شد.<br \/>\nامام علیه السلام فرمود:<br \/>\nاکنون از ابو هارون بپرس که مرا مى بیند یا نه ؟<br \/>\nمن از او پرسیدم :<br \/>\nامام باقر را دیده اى ؟<br \/>\nپاسخ داد: آرى !<br \/>\nآنگاه به حضرت اشاره کرد و گفت :<br \/>\nمگر نمى بینى امام اینجا ایستاده است .<br \/>\nپرسیدم :<br \/>\nاز کجا فهمیدى ؟ (تو که نابینا هستى .)<br \/>\nپاسخ داد:<br \/>\nچگونه ندانم با اینکه امام نورى درخشان است . بحارالانوار جلد 46 صفحه 243.آرى حقیقت را با چشم دیگرى باید دید.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">ابو عتیبه مى گوید:<br \/>\nدر محضر امام باقر علیه السلام بودم جوانى وارد شد.<br \/>\nعرض کرد:<br \/>\nمن اهل شام هستم دوستار شما بوده و از دشمنانتان بیزارم ولى پدرم دوستان بنى امیه بود و جز من اولادى نداشت .<br \/>\nاو مایل نبود اموالش به من برسد، بدین جهت همه را در جایى مخفى کرد. پس از فوت او هر چه جستجو کردم ، مالش را پیدا نکردم .<br \/>\nحضرت فرمود:<br \/>\nدوست دارى او را ببینى و محل پولها را از خودش بپرسى ؟<br \/>\nعرض کردم :<br \/>\nبلى ! به خدا سوگند! شدیدا فقیر و نیازمندم .<br \/>\nامام علیه السلام نامه اى را نوشت و مهر کرد آنگاه فرمود:<br \/>\nامشب با این نامه به قبرستان بقیع مى روى ، وسط قبرستان که رسیدى صدا مى زنى یا ((درجان !)) یا ((درجان !))<br \/>\nشخصى نزد تو خواهد آمد، نامه را به ایشان بده و بگو من از طرف امام محمد باقر علیه السلام آمده ام . او پدرت را مى آورد سپس هر چه خواستى از پدرت بپرس !<br \/>\nآن مرد نامه را گرفت و شبانه به قبرستان بقیع رفت و دستورات حضرت را انجام داد.<br \/>\nابو عتیبه مى گوید:<br \/>\nمن اول صبح خدمت امام محمد باقر رسیدم تا ببینم آن مرد شب گذشته چه کرده است .<br \/>\nدیدم او در خانه ایستاده و منتظر اجازه ورود است . اجازه دادند من هم با ایشان وارد شدم .<br \/>\nبه امام علیه السلام عرض کرد:<br \/>\nدیشب رفتم هر چه فرموده بودید انجام دادم ، درجان را صدا زدم وى آمد به من گفت :<br \/>\nهمین جا باش تا پدرت را بیاورم .<br \/>\nناگاه مرد سیاه چهره اى را آورد، آتش سوزنده و دود جهنم و عذاب و قهر الهى قیافه اش را دگرگون ساخته بود.<br \/>\nدرجان گفت :<br \/>\nاین مرد پدر تو است .<br \/>\nاز او پرسیدم :<br \/>\nتو پدر من هستى ؟<br \/>\nپاسخ داد: آرى !<br \/>\nگفتم :<br \/>\nچرا قیافه ات این چنین تغییر یافته ؟<br \/>\nجواب داد:<br \/>\nفرزندم من دوستدار بنى امیه بودم و آنان را بهتر از اهل بیت مى دانستم به این جهت خداوند مرا عذاب کرد و به چنین روزگار سیاهى گرفتار شدم و چون تو از پیروان اهل بیت پیغمبر بودى ، از تو بدم مى آمد، لذا ثروتم را از تو پنهان کردم . اما امروز از این عقیده پشیمانم .<br \/>\nپسرم ! به باغى که داشتم برو و زیر درخت زیتون را بکن پولها را درآور که مجموعا صدهزار درهم است . پنجاه هزار دهم آن را به امام محمد باقر تقدیم کن و پنجاه هزار درهم دیگر آن را خودت خرج کن. بحارالانوار جلد 47 صفحه 245.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">امام علیه السلام غلامى به نام مصادف داشت هزار دینار به او داد براى تجارت به کشور مصر برود.<br \/>\nغلام با آن پول کالاى خرید و با بازرگانان دیگر که از همان کالا خریده بودند به سوى مصر حرکت کردند، همین که نزدیک مصر رسیدند با کاروانى که از مصر باز مى گشتند، رو به رو شدند و از آنان وضعیت کالاى خود را که نیازمندیهاى عمومى بود - از لحاظ بازار مصر- پرسیدند.<br \/>\nدر پاسخ گفتند:<br \/>\nکالاى شما در مصر کمیاب است و بازار خوبى دارد.<br \/>\nغلام و همراهانش از کمبود متاعشان در مصر و نیز نیاز مردم به آن ، آگاه گشتند. و با یکدیگر هم قسم شدند و پیمان بستند، که متاع را با سودى کمتر از صد در صد نفروشند.<br \/>\nوقتى که وارد مصر شدند، مطابق پیمان خود بازار سیاه به وجود آوردند و کالا را به دو برابر قیمتى که خریده بودند، فروختند.<br \/>\nغلام با هزار دینار سود خالص به مدینه بازگشت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار داشت به امام صادق علیه السلام تسیلم نمود و عرض کرد:<br \/>\nفدایت شوم ! یکى از کیسه ها اصل سرمایه است که شما به من دادید و دیگرى سود خالص تجارت است .<br \/>\nامام فرمود: این سود زیادى است ، بگو ببینم چگونه این را بدست آوردى ؟<br \/>\nمصادف گفت : قضیه از این قرار است که در نزدیک مصر آگاه شدیم که کالاى ما در آنجا کمیاب است ، هم قسم شدیم و پیمان بستیم که به کمتر از صد در صد سود خالص نفروشیم و همین کار را کردیم .<br \/>\nامام گفت : سبحان الله ! شما با ایجاد بازار سیاه به زیان گروهى از مسلمانان هم قسم مى شوید که کالایتان را به سودى کمتر از صد در صد خالص ‍ نفروشید؟<br \/>\nنه ! من همچو تجارت و سودى را نمى خواهم .<br \/>\nآنگاه یکى از دو کیسه را برداشت و فرمود:<br \/>\nاین اصل سرمایه من و دیگرى را نپذیرفت ، فرمود: این سود - که با بى انصافى بدست آمده - نیازى به آن ندارم .<br \/>\nسپس فرمود: اى مصادف ! با شمشیر جنگیدن ، از کسب حلال آسان تر است ، به دست آوردن مال از راه حلال بسیار سخت و دشوار است . بحارالانوارجلد 47 صفحه 59.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">ابوبصیر مى گوید:<br \/>\nپس از وفات امام صادق علیه السلام من به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حمیده ) تسلیت بگویم ، وقتى آن بانو مرا دید گریست من هم گریه کردم .<br \/>\nسپس گفت :<br \/>\nاى ابوبصیر! اگر در لحظات آخر عمر امام در کنارش بودى قضیه عجیبى را مشاهده مى کردى .<br \/>\nگفتم :<br \/>\nچه قضیه اى ؟<br \/>\nگفت :<br \/>\nدقایق آخر عمر امام بود که ناگهان چشمان مبارکش را باز کرد و فرمود:<br \/>\nهمین الان تمام خویشان و نزدیکان مرا حاضر کنید! ما همه را جمع کردیم ، به طور که کسى از خویشان و نزدیکان امام باقى نماند.<br \/>\nحضرت نگاهى به آنان کرد و فرمود:<br \/>\nکسانى که نماز را سبک مى شمارند هرگز شفاعت ما به آنان نخواهد رسید ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة . بحارالانوارجلد 6 صفحه 154 و جلد 44 صفحه 297.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">امام صادق علیه السلام مى فرماید:<br \/>\nاگر شرابخوار به خواستگارى آمد نباید او را پذیرفت ، چون صلاحیت ازدواج ندارد، سخنانش را نباید تصدیق نمود، هرگاه براى کسى واسطه شود نباید او را قبول نمود. و نمى توان به او اعتماد کرد، هر کس به شرابخوار امانتى بسپارد چنانچه از بین برود، خداوند به صاحب امانت پاداشى نمى دهد و امانت از دست رفته او را جبران نمى کند.<br \/>\nسپس فرمود: مایل بودم شخصى را سرمایه بدهم براى تجارت به کشور یمن برود، خدمت پدرم حضرت امام باقر علیه السلام رسیدم و عرض ‍ کردم :<br \/>\nمى خواهم به فلانى براى تجارت سرمایه بدهم ، نظر شما چیست ؟ صلاح است یا نه ؟<br \/>\nفرمود:<br \/>\nمگر نمى دانى او شراب مى خورد؟<br \/>\nگفتم :<br \/>\nاز بعضى از مؤ منین شنیده ام مى گویند او شراب مى خورد.<br \/>\nفرمود: سخنان آنان را تصدیق کن ! چون خداوند درباره پیامبر مى فرماید: پیغمبر به خدا ایمان دارد و مؤ منین را تصدیق مى نماید، بنابراین شما باید مؤ منین را تصدیق کنى .<br \/>\nآنگاه فرمود:<br \/>\nاگر سرمایه را در اختیار او بگذارى ، سرمایه نابود شود و از بین برود خدا تو را نه اجر مى دهد و نه امانتت را جبران مى کند.<br \/>\nگفتم :<br \/>\nبراى چه ؟<br \/>\nفرمود: خداوند مى فرماید:<br \/>\nلا تؤ توا السفهاء اموالکم التى جعل الله لکم قیاما (سوره نساء: آیه 5.)<br \/>\nاموالى را که خداوند آن را مایه زندگیتان قرار داده به نادانان ندهید.<br \/>\nآیا نادانتر از شرابخوار وجود دارد؟<br \/>\nپس از آن فرمود:<br \/>\nبنده تا شراب نخورده همیشه در پناه خدا است و در سایه لطف او اسرارش ‍ پرده پوش مى شود.<br \/>\nهنگامى که شراب خورد سرش را فاش مى کند و او را در پناه خود نگه نمى دارد.<br \/>\nدر این صورت گوش ، چشم ، دست و پاى چنین شخص ، هر کدام شیطان است او را به سوى هر زشتى مى برد و از هر خوبى باز مى دارد. بحارالانوار جلد 103 صفحه 84.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">عبدالعزیز قراطیسى مى گوید:<br \/>\nامام صادق علیه السلام به من فرمود:<br \/>\nاى عبدالعزیز! ایمان ده درجه دارد، مانند نردبان که ده پله دارد و همانند نردبان باید پله پله از آن بالا رفت .<br \/>\nکسى که در درجه دوم است ، نباید از کسى که در درجه اول مى باشد، انتقاد کند و بگوید: تو ایمان ندارى .<br \/>\nو آدمى که در درجه اول ایمان است ، باید به روش خود ادامه دهد تا برسد به آن کس که در درجه دهم است .<br \/>\nاى عبدالعزیز! کسى که ایمانش در مرتبه پایین تر از توست او را بى ایمان ندان ! تا کسى که ایمانش بالاتر از توست ، تو را بى ایمان نداند.<br \/>\nوقتى که دیدى کسى پایین تر از توست او را با مهر و محبت به درجه خود برسان و چیزى را که تاب و تحمل آن را ندارد، بر او تحمیل مکن ! تا او را بشکنى و این کار خوب نیست . زیرا هر کس دل مؤ منى را بشکند بر او واجب است شکستگى دل او را جبران کند.<br \/>\nآنگاه فرمود:<br \/>\nمقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان (که بالاترین درجات ایمان است ) قرار داشت. بحارالانوار جلد 22 صفحه 250.<\/font><\/b><\/p>\n\n<p dir=\"rtl\"><br \/><b><font face=\"Tahoma\" size=\"2\">منصور دوانیقى (خلیفه عباسى ) به امام صادق علیه السلام نوشت : چرا مانند دیگران نزد ما نمى آیى و با ما نمى نشینى ؟<br \/>\nامام علیه السلام در پاسخ نوشت :<br \/>\nما از دنیا چیزى نداریم که براى آن از تو بترسیم و تو نیز از فضایل و امور آخرت چیزى ندارى که به خاطر آن به تو امیدوار باشیم ، نه تو در نعمتى هستى که بیایم به تو تبریک بگویم و نه خود را در بلا و مصیبت مى بینى که بیایم به تو تسلیت دهم . پس چرا نزد تو بیایم ؟!<br \/>\nمنصور نوشت :<br \/>\nبیایید ما را نصیحت کنید!<br \/>\nامام علیه السلام جواب داد:<br \/>\nهر کس اهل دنیا باشد تو را نصیحت نمى کند و هر کس اهل آخرت باشد نزد تو نخواهد آمد. بحارالانوار جلد 47 صفحه 184.<\/font><\/b><\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2017-10-02 11:34:12","content_date_event":"2017-10-02 11:34:12","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2017-10-02 11:36:12","content_date_register":"2017-10-02 11:36:12","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15356,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","300":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","400":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","600":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","900":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","1200":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png"}}]}]]