[[{"content_id":520873,"content_number":0,"portal_id":184,"lang_id":"fa","content_title":"تولد حضرت فاطمه (س)","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"","content_summary_fill":0,"content_body":"به ناگاه دربهای آسمان گشوده شد ، سپهری از سوی خدا فرود آمد در سرزمین ابطح، آری جبرئیل با بالهای گسترده از شرق تا غرب عالم و این حبیب خداست که در جمع اصحاب نشسته\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nجبرئیل ندا بر آورد:\r\n\r\n&laquo;هان ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و تو را فرمان میدهد که چهل شبانه روز از خدیجه دوری گزینی&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nعقل کل از کل هستی شد جدا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تا چهل شب کرد خلوت با خدا\r\n\r\nاین چهل شب در سرش شور تو بود&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بهر استقبال از نور تو بود\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nقاصدی از سوی رسول خدا نزد خدیجه آمد و پیغام آورد :\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&laquo;ای خدیجه !گمان مبر که کناره گیری من از تو ، از خشم است و برای جدایی نیست، بلکه این فرمان خداوند عزوجل است تا اراده اش را تحقق نبخشد . ای خدیجه جز خیر و نیکی گمان مبر.&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nچهل روز گذشت ، چهل روز گران بر رسول خدا و پر اندوه بر خدیجه ...\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nجبرئیل بار دیگر فرود آمد\r\n\r\n&laquo;ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و ترا فرمان میدهد که آماده تحیت و هدیه او باشی !&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nپیامبر فرمود : &laquo;ای جبرئیل هدیه پروردگار جهانیان و تحیت او چیست؟\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاما این سر خداست حتی جبرئیل هم از آن خبر نداشت عرض کرد: نمیدانم\r\n\r\nچون تو ذات کبریا گوهر نداشت&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; از محمد دوستی بهتر نداشت\r\n\r\nبهترین گوهر ز گوهر آفرین&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هدیه شد بر شخص ختم المرسلین\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nو این نوری دیگر است که از آسمان به زمین فرود میآید ، این میکائیل است ،با طبقی دیبا پوشیده ، آن را پیش روی پیامبر نهاد و عرض کرد:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&laquo;ای محمد ! فرمان خداوند است که امشب روزه خو را با این غذا بگشایی&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nغذایی که برهر کس دیگر غیر از او حرام بود حتی بر امیرالمومنین\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nپوشش از طبق برگرفت خوشه ای خرما ، خوشه ای انگور و ظرفی آب، سیر و سیراب گشت. دستها را برای شستشو جلو آورد. جبرئیل بر آن آب ریخت و میکائیل آنها را شست و اسرافیل با تکه ای پارچه آن را خشک کرد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nو طبق با باقیمانده غذا به آسمان بازگردانده شد تا کس دیگری بر آن لب نزند.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nو حبیب خدا آماده نماز شد تا بر درگاه پروردگارش سر به سجده گذارد و خود را با تمام وجود به فرمان او سپارد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nجبرئیل آمد:\r\n\r\n&laquo;یا محمد! اینک ، نماز بر توحرام است تا آن که به خانه خدیجه روی و با او باشی ، زیرا عهد خداوند عزوجل چنین است که امشب دودمان پاکیزه ای از تو بیافریند.&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nو او آمد ، شتابان به سوی خدیجه . و این خدیجه است که میفرماید:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&laquo;در این مدت با تنهایی انس گرفته بودم ، شب هنگام سرم را&nbsp; میپوشاندم و در خانه را میبستم و پرده اش را فرو می انداختم . پس از نماز چراغ را خاموش کرده و به بستر میرفتم . آن شب ، هنوز بین خواب و بیداری بودم که صدای کوبه در را شنیدم &raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاین قلب خدیجه است که چنین به لرزه درآمده و بر دیوار سینه میکوبد:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&laquo;چه کسی حلقه ای را میکوبد که جز محمد کسی حق کوبیدن آن را ندارد؟&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nو گوشش شنید،نوای دلنشین و آسمانی ، صدای نازنین و گفتار شیرین محبوبش را:&laquo; ای خدیجه ، در را بگشا من محمدم.&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nبا پای سر به سوی در پرواز کرد و با دست دل درب را به روی او گشود:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&laquo;قدم بر دیدگان من بگذار ای حبیب خدا ! مولای من خوش آمدی، آمد آنکه دیده ام روز و شب به راهش بود این محمد است ! نه آبی طلبید برای وضو و نه آماده نماز شد، بلکه بازویم را گرفت و مرا با خود برد.سوگند به آن که آسمان را بر افراشت و از چشمه اب جوشانید همینکه رسول خدا از من جدا شد سنگینی فاطمه را در بطن خود احساس کردم.&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nاین منم همسر پیامبر یگانه حبیب خدا رسول آخرین این منم خدیجه تنهای تنها با فرزندی در شکم که با من سخن میگوید و مرا دلداری میدهد از طعنه زنان قریش . زنانی که پشت به من میکردند و سلامم نمیدادند.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nگرم درد دل با طفل نازنین در بطنم بودم که حبیبم وارد خانه شد :&laquo; ای خدیجه ! با که سخن میگویی؟&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nعرض کردم : طفلی که در شکم دارم با من صحبت میکند و مونس من است\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nفرمود: &laquo; ای خدیجه ، هم اکنون جبرئیل مرا از دختر بودن او خبر میدهد و اینکه دودمانی مطهر و پر میمنت دارد . خداوند دودمان مرا از او قرار میدهد و امامان که با سر آمدن وحی ، آنان را جانشینان بر روی زمین قرار خواهد داد و آنان از نسل او هستند.&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nقلبم شاد شد و عزیز دلم ، ریحانه ام را در بطنم چون گوهری در صدف پروراندم.به ناگاه درد شیرینی تمام وجودم را فرا گرفت وقت آن رسیده که نور روی ثمره وجودم را ببینم ، آی زنان قریش به یاریم بشتابید.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nپیغام دادند ، پیامشان چیست ؟ سخنانی که دل را میسوزاند و چون خار به چشم فرو میرد و اشک به دیدگانم می آورد:\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&laquo;ای خدیجه ، تو از سخن ما سر تافتی و همسری محمد ، آن یتیم تهی دست ابوطالب را پذیرفتی ، اینک هیچ کدام نزد تو نمی آییم و یاری ات نمیکنیم.&raquo;\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nو من غمگین شدم چشمانم به در خیره بود که ناگاه دیدم چهار بانوی گندمگون چون زنان بی هاشم وارد شدند و اطرافم را گرفتند ،هراسناک به آنان نگریستم. ندایی بلند شد :&laquo; ای خدیجه غمگین مباش ، ما خواهران تو و فرستاده های خدا هستیم . این منم ساره و این آسیه که در بهش همنشین تو خواهد بود . و آن دیگری مریم دخت عمران و دیگری کلثوم خواهر موسی ما برای یاری ات آمده ایم .\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nآنگاه یکی در سمت راست دیگری در سمت چپ و سومی در مقابل و آخرین در پشت سرم نشستند . لحظه موعود فرا رسید و قدوم مبارک مادر هستی زمین را شرافت بخشید و زمین تا ابد شرافتش را مدیون وجود نازنین اوست . به ناگاه نوری از او درخشید و تمام خانه های مکه را نور باران کرد.\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\nمکه آن شب نور باران گشته بود&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نور حق آن دم نمایان گشته بود\r\n\r\n&nbsp;\r\n\r\n&nbsp;","content_html":"<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">به ناگاه دربهای آسمان گشوده شد ، سپهری از سوی خدا فرود آمد در سرزمین ابطح، آری جبرئیل با بالهای گسترده از شرق تا غرب عالم و این حبیب خداست که در جمع اصحاب نشسته<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><strong><span dir=\"rtl\">جبرئیل ندا بر آورد<\/span><\/strong><strong>:<\/strong><\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">هان ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و تو را فرمان میدهد که چهل شبانه روز از خدیجه دوری گزینی<\/span>»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">عقل کل از کل هستی شد جدا<\/span>                                 <span dir=\"rtl\"> تا چهل شب کرد خلوت با خدا<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">این چهل شب در سرش شور تو بود<\/span>                         <span dir=\"rtl\"> بهر استقبال از نور تو بود<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><strong><span dir=\"rtl\">قاصدی از سوی رسول خدا نزد خدیجه آمد و پیغام آورد<\/span><\/strong><strong> :<\/strong><\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">ای خدیجه !گمان مبر که کناره گیری من از تو ، از خشم است و برای جدایی نیست، بلکه این فرمان خداوند عزوجل است تا اراده اش را تحقق نبخشد . ای خدیجه جز خیر و نیکی گمان مبر<\/span>.»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">چهل روز گذشت ، چهل روز گران بر رسول خدا و پر اندوه بر خدیجه<\/span> ...<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><strong><span dir=\"rtl\">جبرئیل بار دیگر فرود آمد<\/span><\/strong><\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">ای محمد ، خداوند بزرگ بر تو درود میفرستد و ترا فرمان میدهد که آماده تحیت و هدیه او باشی<\/span> !»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">پیامبر فرمود : «ای جبرئیل هدیه پروردگار جهانیان و تحیت او چیست؟<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">اما این سر خداست حتی جبرئیل هم از آن خبر نداشت عرض کرد: نمیدانم<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">چون تو ذات کبریا گوهر نداشت<\/span>                      <span dir=\"rtl\"> از محمد دوستی بهتر نداشت<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">بهترین گوهر ز گوهر آفرین<\/span>                          <span dir=\"rtl\"> هدیه شد بر شخص ختم المرسلین<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">و این نوری دیگر است که از آسمان به زمین فرود میآید ، این میکائیل است ،با طبقی دیبا پوشیده ، آن را پیش روی پیامبر نهاد و عرض کرد<\/span>:<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">ای محمد ! فرمان خداوند است که امشب روزه خو را با این غذا بگشایی<\/span>»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">غذایی که برهر کس دیگر غیر از او حرام بود حتی بر امیرالمومنین<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">پوشش از طبق برگرفت خوشه ای خرما ، خوشه ای انگور و ظرفی آب، سیر و سیراب گشت. دستها را برای شستشو جلو آورد<\/span>. <span dir=\"rtl\">جبرئیل بر آن آب ریخت و میکائیل آنها را شست و اسرافیل با تکه ای پارچه آن را خشک کرد<\/span>.<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">و طبق با باقیمانده غذا به آسمان بازگردانده شد تا کس دیگری بر آن لب نزند<\/span>.<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">و حبیب خدا آماده نماز شد تا بر درگاه پروردگارش سر به سجده گذارد و خود را با تمام وجود به فرمان او سپارد<\/span>.<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><strong><span dir=\"rtl\">جبرئیل آمد<\/span><\/strong><strong>:<\/strong><\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">یا محمد! اینک ، نماز بر توحرام است تا آن که به خانه خدیجه روی و با او باشی ، زیرا عهد خداوند عزوجل چنین است که امشب دودمان پاکیزه ای از تو بیافریند<\/span>.»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">و او آمد ، شتابان به سوی خدیجه . و این خدیجه است که میفرماید<\/span>:<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">در این مدت با تنهایی انس گرفته بودم ، شب هنگام سرم را<\/span> <span dir=\"rtl\"> میپوشاندم و در خانه را میبستم و پرده اش را فرو می انداختم . پس از نماز چراغ را خاموش کرده و به بستر میرفتم . آن شب ، هنوز بین خواب و بیداری بودم که صدای کوبه در را شنیدم<\/span> »<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">این قلب خدیجه است که چنین به لرزه درآمده و بر دیوار سینه میکوبد<\/span>:<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">چه کسی حلقه ای را میکوبد که جز محمد کسی حق کوبیدن آن را ندارد؟<\/span>»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">و گوشش شنید،نوای دلنشین و آسمانی ، صدای نازنین و گفتار شیرین محبوبش را:« ای خدیجه ، در را بگشا من محمدم<\/span>.»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">با پای سر به سوی در پرواز کرد و با دست دل درب را به روی او گشود<\/span>:<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">قدم بر دیدگان من بگذار ای حبیب خدا<\/span> ! <span dir=\"rtl\">مولای من خوش آمدی، آمد آنکه دیده ام روز و شب به راهش بود این محمد است<\/span> ! <span dir=\"rtl\">نه آبی طلبید برای وضو و نه آماده نماز شد، بلکه بازویم را گرفت و مرا با خود برد.سوگند به آن که آسمان را بر افراشت و از چشمه اب جوشانید همینکه رسول خدا از من جدا شد سنگینی فاطمه را در بطن خود احساس کردم<\/span>.»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">این منم همسر پیامبر یگانه حبیب خدا رسول آخرین این منم خدیجه تنهای تنها با فرزندی در شکم که با من سخن میگوید و مرا دلداری میدهد از طعنه زنان قریش . زنانی که پشت به من میکردند و سلامم نمیدادند<\/span>.<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">گرم درد دل با طفل نازنین در بطنم بودم که حبیبم وارد خانه شد :« ای خدیجه ! با که سخن میگویی؟<\/span>»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">عرض کردم : طفلی که در شکم دارم با من صحبت میکند و مونس من است<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">فرمود: « ای خدیجه ، هم اکنون جبرئیل مرا از دختر بودن او خبر میدهد و اینکه دودمانی مطهر و پر میمنت دارد . خداوند دودمان مرا از او قرار میدهد و امامان که با سر آمدن وحی ، آنان را جانشینان بر روی زمین قرار خواهد داد و آنان از نسل او هستند<\/span>.»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">قلبم شاد شد و عزیز دلم ، ریحانه ام را در بطنم چون گوهری در صدف پروراندم.به ناگاه درد شیرینی تمام وجودم را فرا گرفت وقت آن رسیده که نور روی ثمره وجودم را ببینم ، آی زنان قریش به یاریم بشتابید<\/span>.<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">پیغام دادند ، پیامشان چیست ؟ سخنانی که دل را میسوزاند و چون خار به چشم فرو میرد و اشک به دیدگانم می آورد<\/span>:<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\">«<span dir=\"rtl\">ای خدیجه ، تو از سخن ما سر تافتی و همسری محمد ، آن یتیم تهی دست ابوطالب را پذیرفتی ، اینک هیچ کدام نزد تو نمی آییم و یاری ات نمیکنیم<\/span>.»<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">و من غمگین شدم چشمانم به در خیره بود که ناگاه دیدم چهار بانوی گندمگون چون زنان بی هاشم وارد شدند و اطرافم را گرفتند ،هراسناک به آنان نگریستم. ندایی بلند شد :« ای خدیجه غمگین مباش ، ما خواهران تو و فرستاده های خدا هستیم . این منم ساره و این آسیه که در بهش همنشین تو خواهد بود . و آن دیگری مریم دخت عمران و دیگری کلثوم خواهر موسی ما برای یاری ات آمده ایم<\/span> .<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">آنگاه یکی در سمت راست دیگری در سمت چپ و سومی در مقابل و آخرین در پشت سرم نشستند . لحظه موعود فرا رسید و قدوم مبارک مادر هستی زمین را شرافت بخشید و زمین تا ابد شرافتش را مدیون وجود نازنین اوست . به ناگاه نوری از او درخشید و تمام خانه های مکه را نور باران کرد<\/span>.<\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"><span dir=\"rtl\">مکه آن شب نور باران گشته بود<\/span>                           <span dir=\"rtl\"> نور حق آن دم نمایان گشته بود<\/span><\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>\n\n<p align=\"right\"> <\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2020-02-15 23:48:48","content_date_event":"2020-02-15 23:48:48","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2020-02-15 23:49:56","content_date_register":"2020-02-15 23:49:56","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":1,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":15360,"eid":0,"attach_title":null,"attaches":[{"sizes":{"150":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","300":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","400":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","600":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","900":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png","1200":"file\/184\/attach\/197001\/attach.png"}}]}]]